پی سپر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پی سپر. [ پ َ / پ ِ س ِ پ َ ] (نف مرکب ) رونده . (برهان ). سالک . پی سپار : دوستان همچو آب پی سپرند کآبها پایهای یکدگرند. سنائی . ◄ بپای سپرنده . بزیر پای گیرنده . پایمال کننده . ◄ (ن مف مرکب ) لگدکوب . پی سپار. پاسپار. (شرفنامه ). پیخسته . پایمال . پای کوب . لگدمال . بپا کوفته و مالیده . زیرپای کوفته و لگدکوب . (برهان ) (جهانگیری ) : ازو شهر توران شود پی سپر بکین تو آید همان کینه ور. فردوسی . گردون که پی وهم مهندس نسپردش اندیشه ٔ تأیید ترا پی سپر آمد. انوری . و آنکس که راه خدمت و طوع تو نسپرد جان و تنش به تیر بلا پی سپر شود. مسعودسعد. نکنم زر طلب که طالب زر همچو زر نثار پی سپرست . خاقانی . ناچار شود چهره ٔ تو پی سپر خاک گر چهره ٔ خاکست کنون پی سپر تو. خاقانی . خشت گل زیر سر و پی سپر آئید بمرگ گر بخشت و سپر میر و کیائید همه . خاقانی . در عرفات بختیان بادیه کرده پی سپر ماو تو بسپریم همه بادیه ٔ قلندری . خاقانی . جرعه چینان مجلس همه ایم چه عجب خاک پی سپر مائیم . خاقانی . تشنه لب بر دردریا چو صدف سر و تن پی سپری خواهم داشت . خاقانی . پی سپر کس مکن این کشته را بازمده سر بکس این رشته را. نظامی . پی سپر جرعه ٔ میخوارگان دستخوش بازی سیارگان . نظامی . زین غم به اگر غمین نباشی تا پی سپر زمین نباشی . نظامی . تنی چند را پی سپر کرد باز نشد پیش او هیچکس رزمساز. نظامی . گل هر مرغزار پی سپرست مرغزار قرنفل آن دگرست . نظامی . بلندی داده خاک پی سپر را چو فرزند خلف نام پدر را. ؟ (از آنندراج ). ماه و اختر گهر سلک تو باد لوح خور پی سپر کلک تو باد. ؟ (از فرهنگ ضیاء).