پی افکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پی افکندن . [ پ َ / پ ِ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بنا کردن .ساختن . عمارت کردن . بن افکندن . بناء. تأسیس . بنا نهادن . برآوردن . بنیان کردن . پی انداختن : پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند. فردوسی . مداین پی افکند جای کیان پراکنده بسیار سود و زیان . فردوسی . یکی باره افکند ازین گونه پی ز سنگ و ز چوب و ز خشت و ز نی . فردوسی . ز خارا پی افکنده در ژرف آب کشیده سر باره اندر سحاب . فردوسی . ♦ پی افکندن کاری (سخنی ) ؛ بنیاد نهادن آن : به شیروی بخشیدم آن برده رنج پی افکندم او را یکی تازه گنج . فردوسی . پی افکن یکی گنج ازین خواسته سوم سال را گردد آراسته . فردوسی . سخنهای هرمزد چون شدببن یکی نو پی افکند موبد سخن . فردوسی . پی کین تو افکندی اندر جهان ز بهر سیاوش میان مهان . فردوسی . یکی جنگ بابیژن افکند پی که این جای جنگست یا جای می . فردوسی . بزد بر سر خویش چون گرد ماه یکی فال فرخ پی افکند شاه . فردوسی . بگوید ابر شاه کاوس کی که بر خیره کاری نو افکند پی . فردوسی . ز گوینده بشنید کاوس کی برین گفته ها پاسخ افکند پی . فردوسی . بشاه آگهی شد که کاوس کی فرستاده و نامه افکند پی . فردوسی . کس آمد بگرد وی از شهر ری برش داستانی بیفکند پی . فردوسی . چو آن پوست بر نیزه بر دید کی بنیکی یکی اخترافکند پی . فردوسی . بدین خرمی بزمی افکند پی کزان بزم ماه آرزو کرد می . اسدی . بدو داد تا مرز قزوین و ری یکی عهد بر نامش افکند پی . اسدی . بنگر که خدای چون بتدبیر بی آلت چرخ را پی افکند. ناصرخسرو. ز گیلان برون شد درآمد به ری به افکندن دشمن افکند پی . نظامی . ◄ اختراع کردن . ابداع کردن . نو آوردن . چیزی را باعث شدن : پدر مرزبان بود ما را به ری تو افکندی این جستن تخت پی . فردوسی . ◄ آغازیدن . شروع کردن . رجوع به پی اندرافکندن و نیز رجوع به افکندن شود.