پی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- سیزدهمین حرف الفبای یونانی (~) و آن نمایندة ستارههای قدر شانزدهم است. <BR>۲- نشانة رابطة ثابت میان محیط دایره با قطر آن و آن تقریباً مساوی با ۱۴/۳ است.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پِ) (اِ.) عصب، رشته سفید رنگ و سختی در بدن انسان و حیوان.
(اِ.) ۱- سیزدهمین حرف الفبای یونانی (~) و آن نماینده ستارههای قدر شانزدهم است. ۲- نشانه رابطه ثابت میان محیط دایره با قطر آن و آن تقریباً مساوی با ۱۴/۳ است.
هم (پِ یِ هَ) (ق مر.) پی درپی، پشت سر هم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پی . [ پ َ / پ ِ ] (پسوند) مزید مؤخر امکنه چون : احمدچاله پی . اساروپی . امجله پی . برف آب پی . بزرودپی . بندپی . پایین رودپی . تالارپی . تجری اسپ شورپی . خانقاه پی . خشک رودپی . دروپی . راسب آب پی . راست پی . رودپی . ساری رودپی . سدپی . سیاه خان پی . سیاهرودپی . طولندره پی . علمدارپی . کلارودپی .کردپی . کلاپی . کلورودپی . کولاپی . گرمرودپی . هزارپی .
پی . (اِ) نام حرف شانزدهم از حروف یونانی و نماینده ٔ ستاره های قدر شانزدهم و صورت آن اینست : p
پی . [ پ َ ] (اِ) پایه . قائمه : که خاک منوچهر گاه من است پی تخت نوذر کلاه من است . فردوسی . کسی کش پدر ناصرالدین بود پی تخت او تاج پروین بود. فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
اساس، بن، بنیاد، بنیان، بیخ، پایه، شالوده، مبنا اثر، ردپا، رد پس، پشت، تعاقب، دنبال، عقب، قفا، متعاقب، واپس رگ، عصب
واژگان فارسی سره واژهدان
پیتارواره