پگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پگه . [ پ َ / پ ِ گ َ ] (ق مرکب ) مخفف پگاه است که سحر و صبح [ زود ] باشد. (برهان قاطع) : فریدون پگه کرد سوری چنین که به زان نبد دیده فغفور چین . اسدی (گرشاسب نامه نسخه ٔ مؤلف ص ٣١٩). تو رو زو ره پوزش من بجوی که فردا من آیم پگه نزد اوی . اسدی (ایضاً ص ٣٠). پگه آمد ولیک دیر آمد. سنائی . کاس می و قول کاسه گر خواه چون کوس پگه فغان برآورد. خاقانی . از پگه حمال آورد او چو باد زود آن صندوق بر پشتش نهاد. مولوی . گفت قصد کعبه دارم از پگه گفت هین با خود چه داری زاد راه . مولوی . ◄ زود : کاله ٔ معیوب بخریده بدم شکر کز عیبش پگه واقف شدم . مولوی . صاحب فرهنگ رشیدی گوید پگاه و پگه اصح به بای تازی است . لکن این گفته ظاهراً براساسی نیست .