پک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پک . [ پ َ ] (اِ) غوک . وزغ . چغز. قرباغه .بزغ . مکل . (اوبهی ). قاس . غنجموش . ضفدع : ای همچو یک پلید و چنو دیده ها برون مانند آن کسی که مر او را کنی خَبَک تا کی همی درآئی و گردم همی دوی حقا که کمتری و فژاگن تری ز پک . دقیقی یا لبیبی (از لغت نامه ٔ اسدی ). ◄ رعنائی بود و گرد کسی برگردیدن نیز بطمع گویند ولیکن از آن ِ پیشین درست تر است . (لغت نامه ٔ اسدی ). خودآرای و خودپسند را گویند و به این معنی به ضم اول هم گفته اند. (برهان قاطع) : تا کی همی درآیی و گردم همی دوی حقا که کمتری ّ و فژاگن تری ز پک . خسروانی (از لغت نامه ٔ اسدی ). آن یکی بی هنر عزیز چراست وین دگر خوارمانده زیر سمک این علامت نه آن هستی بود پس چه دعوی کنی بدو و چه پک ؟ خسروی (از لغت نامه ٔ اسدی ). ◄ هر یک از پله های نردبان . (برهان قاطع). پایه ٔ نردبان . ◄ تک و پوی . (اوبهی ). ◄ آلات خانه را از کاسه و کوزه و غیره گویند. (اوبهی ).
پک . [ پ ِک ک ] (اِ)بند انگشت دست و انگشت پای را گویند. (برهان قاطع). ◄ (اِ صوت ) نقل آواز خنده ٔ ناگهانی که مانع شدن از آن را نیز خواهند: پِکّی زد بخنده، یعنی با آنکه میخواست از خنده خودداری کند و دهان فراهم آورده بود بی اختیار لب های او باز شده و سخت بخندید.
پک . [ پ ِ ] (اِخ ) نام دهستان سن و اُواز از ایالت ورسای . دارای ٤٦٠٣ تن سکنه . و راه آهن از آن میگذرد.