پژوهنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پژوهنده . [ پ ِ / پ َ هََ دَ / دِ ] (نف ) پژوهش کننده . جوینده . جستجوکننده . بازجست کننده . فاحص . باحث . متتبّع. محقق . مستفسر. متجسس : پژوهنده ٔ نامه ٔ باستان که از مرزبانان زند داستان . فردوسی . دگر گفت کز گردش آسمان پژوهنده مردم شود بدگمان . فردوسی . اگر در نهانی سخن دیگر است پژوهنده را راز با مادر است . فردوسی . پژوهنده ٔ روزگار نخست گذشته سخنها همه بازجست . فردوسی . یکایک بدین بارگاه آمدند پژوهنده نزدیک شاه آمدند. فردوسی . شدند اندر آن مؤبدان انجمن ز هر در پژوهنده و رای زن . فردوسی . دبیر پژوهنده را پیش خواند سخنهای آکنده را برفشاند. فردوسی . چو یکسر بر این بارگاه آمدند پژوهنده نزدیک شاه آمدند. فردوسی . بگوهر سوی بچگان آمد او ز تخم پژوهندگان ؟ آمد او. فردوسی . پژوهنده ٔ رای شاه عجم نصیحت گر شهریار زمن . فرخی . پژوهنده ای بود و حجت نمای در آن انجمن گشت شاه آزمای . نظامی . همه کودکان را بیاموخت زند به تندی و خشم و ببانگ بلند یکی کودکی مهتر اندر برش پروهنده ٔ زند و استا سرش . فردوسی . ◄ طالب . خواهان : ترا ای پدر من (اسفندیار) یکی بنده ام نه از بهر شاهی پژوهنده ام . فردوسی . همی برد با خویشتن شست مرد پژوهنده ٔ روزگار نبرد. فردوسی . ◄ جاسوس . مفتش . خبرچین . کارآگاه . منهی : پژوهنده ٔ راز پیمود راه ببلخ گزین شد سوی کاخ شاه . فردوسی . کدام است مردی پژوهنده راز که پیماید این ژرف راه دراز. فردوسی . پژوهندگان دار بر راهرو همی دان نهان جهان نو به نو. اسدی (گرشاسب نامه نسخه ٔ کتابخانه ٔ مؤلف ص ١٩٧). پژوهنده ٔ دیگر آغاز کرد که دارا نه چندان سپه ساز کرد. نظامی . ◄ حکیم . خردمند. دانا. زیرک . (برهان قاطع).