پژمریده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پژمریده . [ پ َ م ُ دَ / دِ ] (ن مف ) روی بخشکی آورده . خشک شده . خوشیده .افسرده . پلاسیده . بی طراوت . ذَبِب . ذباب : چون برگ لاله بوده ام و اکنون چون سیب پژمریده بر آونگم . رودکی . از این دو همیشه یکی آبدار یکی پژمریده شده برگ و بار. فردوسی . گرانمایه سیندخت را خفته دید رخش پژمریده دل آشفته دید. فردوسی . روی تو چون سنبل تر برشکفته بامداد وان من چون شنبلید پژمریده در چمن . منوچهری . چو کشتی بود مهرش پژمریده امید از آب و از باران بریده . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). گلی تازه بودستی آری ولیک شدستی کنون پژمریده زریر. ناصرخسرو.