پژمردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ مُ دَ) (مص ل.)۱ - افسردن، غمناک شدن.<BR>۲- پلاسیده شدن.<BR>۳- بی رونق.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ مُ دَ) (مص ل.)۱ - افسردن، غمناک شدن. ۲- پلاسیده شدن. ۳- بی رونق.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پژمردن . [ پ َ م ُ دَ ] (مص ) پژمریدن . پژمرده شدن . پلاسیدن . خوشیدن . خشکیدن . ترنجیدن . درهم کشیده شدن . انجوخ گرفتن . (لغت نامه ٔ اسدی ). اِلواء. ذَب ّ. ذُبوب . ذَوی . ذبول . ذبل . کبْو. کُبو. ذَأو. ذَأی . قبوب . افسردن . فسردن . افسرده شدن . پخسیدن . فژولیدن : چو دانست کامد بنزدیک مرگ بپژمرد خواهدهمی سبز برگ . فردوسی . چو آن کرده شد روز برگشت و بخت بپژمرد برگ کیانی درخت . فردوسی . پیامش چو بشنید شاه یمن بپژمرد چون زآب گنده سمن . فردوسی . چو خاقان چین آن سخنها شنید بپژمرد و شد چون گل شنبلید. فردوسی . چو برخواند آن نامه را پهلوان بپژمرد و شد تنگ و تیره روان . فردوسی . چو بشنید گفتار کارآگهان بپژمرد شاداب شاه جهان . فردوسی . چو برخواند آن نامه را شهریار بپژمرد از آن لشکر بیشمار. فردوسی . چو موبد ز شاه این سخنها شنید بپژمرد و لب را بدندان گزید. فردوسی . بپژمرد بر جای بوزرجمهر ز شاه و ز کردار گردان سپهر. فردوسی . چو سال اندر آمد بهشتاد و شش بپژمرد سالار خورشیدفش . فردوسی . سیاوش چو پاسخ چنین داد باز بپژمرد جان دو گردنفراز. فردوسی . از آن ماند بهرام یل در شگفت بپژمرد و اندیشه اندر گرفت . فردوسی . چو برزوی جنگ آور او را بدید بپژمرد در جای و دم درکشید. فردوسی . ترا زین جهان روز برخوردن است نه هنگام تیمار و پژمردن است . فردوسی . غمی گشت قیصر ز گفتارشان بپژمرد از آن تیره بازارشان . فردوسی . بپژمرد و برخاست لرزان ز جای همانگه بزین اندر آورد پای . فردوسی . هراسان شد از اژدها شاه جم دلش پژمریده روان نیز هم . فردوسی . فروماند مانی ز گفتار اوی بپژمرد شاداب بازار اوی . فردوسی . که هرکس که دارد فزونی خورد کسی کو ندارد همی پژمرد . فردوسی . بپژمرد چون مار در ماه دی تنش سست و رخساره همرنگ نی . فردوسی . ورا آن سخن بدترآمد ز مرگ بپژمرد و تیره شد آن تازه برگ . فردوسی . تا چو گل در چمن بپژمردی رویش از خون دیده گلگون شد. مسعودسعد. کشت شد خشک اگر نبارد میغ ملک پژمرد اگر نخندد تیغ. سنائی . ◄ تبه گونه شدن . دگرگونه شدن : دریغا که پژمرد رخسار من چنین کژ چرا گشت پرگار من . فردوسی . ◄ بی رونق شدن : پژمرد بدین شعر من این شعر کسائی «این گنبد گردان که برآورد بدین سان ». ناصرخسرو. پژمردن یک مصدر بیش ندارد.