پوییدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (مص ل.) دویدن، به شتاب رفتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (مص ل.) دویدن، به شتاب رفتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوییدن . [ دَ ] (مص ) رفتن . دویدن . رفتنی نه بشتاب و نه نرم . (لغت نامه ٔ اسدی ) (صحاح الفرس ). خبب . رفتن نه بشتاب : از آن راه نزدیک بهرام پوی سخن هر چه بشنیدی از من بگوی . فردوسی . یکی گازر آن خرد صندوق دید بپویید وز کارگه برکشید. فردوسی . بدو گفت رو با سپهبد بگوی که امشب از اینجا که هستی مپوی . فردوسی . بپویید اشتاد و آن برگرفت بمالیدش از خاک و بر سر گرفت . فردوسی . ببالد ندارد جز این نیرویی نپوید چو پویندگان هر سویی . فردوسی . کسی سوی دوزخ نپوید بپای اگر خیره سوی دژم اژدهای . فردوسی . سوی شارسانها گشاده ست راه چه کهتر بدان مرز پوید چه شاه . فردوسی . وگر چو گرگ نپوید سمندش از گرگانج کی آرد آن همه دینار و آن همه زیور. عنصری . هر کجا پویی ز مینا خرمنی است هر کجا جویی ز دیبا خرگهی . منوچهری . بره چون روی هیچ تنها مپوی نخستین یکی نیک همره بجوی . اسدی (گرشاسبنامه ). و راست گفته است آن حکیم که سگ را گرسنه دار تا بر اثر تو پوید. (کلیله و دمنه ). پویم پی کاروان وسواس غم بدرقه همعنان ببینم . خاقانی . تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم تانفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم . سعدی . بگرد او نرسد پای جهد من هیهات ولیک تا رمقی در تنست میپویم . سعدی . که ای خیره سر چند پویی پیم ندانی که من مرغ دامت نیم . سعدی . برو سعدیا دست و دفتر بشوی براهی که پایان ندارد مپوی . سعدی . سبک طوق و زنجیر ازو باز کرد چپ و راست پوییدن آغاز کرد. سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی