پویه پوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پویه پوی . [ ی َ / ی ِ ] (نف مرکب، اِ مرکب، ق مرکب ) پوی پوی . شتاب شتاب . یعنی پوینده بطور پویه که رفتار مخصوص باسب است، یا هاء آن بدل از الف باشد، پس در اصل پویاپوی باشد. (آنندراج ) : فکندی مرا در تک و پویه پوی بگرد جهان اندرون چاره جوی . فردوسی . وزآن پس بدان لشکر خویش روی نهاد و همی رفت در پویه پوی . فردوسی . بره گیو را دید پژمرده روی همی آمد آسیمه و پویه پوی . فردوسی . وز آنجا بزد اسپ و برگاشت روی بنزدیک گودرز شد پویه پوی . فردوسی . جز از رفتن آنجا ندیدند روی بناکام رفتند پس پویه پوی . فردوسی . همه سوی دستان نهادند روی ز زابل بایران شده پویه پوی . فردوسی . بدو گفت شاه از کجایی بگوی کجا رفت خواهی چنین پویه پوی . فردوسی . همه پیش من جنگجوی آمدند چنان چیره و پویه پوی آمدند. فردوسی . بنرمی بدو گفت کای جنگجوی چرا آمدی نزد من پویه پوی . فردوسی .