پوچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوچ .(ص ) کاواک . پوک . بی مغز. میان تهی : پسته ٔ پوچ . گردکان پوچ . بادام، تخمه، فندق پوچ . ◄ هیچ . مهمل . ناچیز. سخت کم . بسیار قلیل . و رجوع به پُچ شود. ♦ پوچ شدن مغز ؛بشدن خرد و مختل گشتن فکر : صائب از گفت و شنود خلق مغزم پوچ شد گوش سنگین و به لب خاموش می سازد مرا. صائب . ♦ حرف پوچ ؛ سخنی بی معنی . کلامی بیهوده . جفنگ . لاطائل . باطل . دعوی بی دلیل . ♦ خوابهای پوچ ؛ اضغاث احلام : خواب پوچ این عزیزان قابل تعبیر نیست . ♦ هیچ و پوچ ؛ از اتباع است : شبم بوعده و روزم به انتظار گذشت به هیچ و پوچ مرا روز و روزگار گذشت . شاپور دریغ از یک هل [ هیل ] پوچ ؛ یعنی هیچ بمن نداد. ♦ امثال : یار مرا یاد کند، یک هل پوچ ؛ یعنی هدیه ٔ دوست هر چند ناچیز باشد، نماینده ٔ محبّت اوست . ◄ آنچه سبک و متخلخل شده باشد از سوختن یا پوسیدن، چنانکه ذغالی بسیار بحال آتش مانده یا چوبی پوسیده یا دندان یا استخوانی تباه شده . پوک . کرو. ◄ بلیط و قرعه که در آن چیزی نباشد. ◄ بی اخلاق حسنه . شخصی بی اراده . بی مردانگی : گفت ای کدخدای خام طمع پیر پوچ بغل زن چمچاچ . سوزنی .