په
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
په . [ پ َه ْ ] (اِ صوت ) کلمه ٔ تعجب است . کلمه ٔ تحسین است بمعنی خوشا و حبذا و آن هنگام تحسین یا حیرت آمیخته بر زبان رانند و مکرر نیز گویند و آن بدل وَه است . (آنندراج ). آفرین . به . کلمه ای که در هنگام شگفتی گویند؛ په په . به به . رجوع به په په شود. ◄ آوائی که از دهان برآرند با دم زدن : کوه، کیه ؛په گفتن کسی را تا بوی دهن او معلوم شود. (منتهی الارب ). کهوب ؛ په کردن مست بر روی کسی . (منتهی الارب ).
په . [ پ َه ْ ] (اِ) بلهجه ٔ طبری : پود، مقابل تار.
په . [ پ ِه ْ ] (اِ) مخفف پیه . وزد. پی . شحم . دژپه . درپه : دولت بمن نمیدهد از گوسفند چرخ از بهر درد دنبه و بهر چراغ په . خاقانی . صد جگر پاره شد ز هر سویی تا درآمد پهی به پهلویی . نظامی . ای دریغا گر بدی پیه و پیاز په پیازی کردمی گر نان بدی . مولوی . رجوع به پیه شود.