پهن دشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پهن دشت . [ پ َ دَ ] (اِ مرکب ) دشتی عریض . دشتی فراخ . دشتی پهناور. صحرای وسیع و متسع : ز سم ستوران در آن پهن دشت زمین شدشش و آسمان گشت هشت . فردوسی . ندانست کش دست آزرده گشت ز پیکار شد خیره در پهن دشت . فردوسی . همه رنج و تیمار تو باد گشت که رستم پدید آمد از پهن دشت . فردوسی . نبیره پسر بود [گودرز را] هفتاد و هشت از ایشان نبد جای بر پهن دشت . فردوسی . همی بود [کیخسرو] بر پیل بر پهن دشت بدان تا سپه پیش او درگذشت . فردوسی . بیامد به پیش سپه برگذشت بیاراست لشکر بر آن پهن دشت . فردوسی . یکی مرد بر گرد لشکر بگشت که یکتن مبادا درین پهن دشت که گوری فروشد ببازارگان بدیشان دهند اینهمه رایگان . فردوسی . بدو گفت رستم که او خود گذشت نشسته ست هومان در این پهن دشت . فردوسی . چو شد روز روشن از آن پهن دشت بدیدند هر سو که لشکر گذشت . فردوسی . ستاده ست از آنگونه بر پهن دشت کزینسان سپاهی برو برگذشت . فردوسی . دگر گفت چون لشکرت بازگشت تو تنها بمانی درین پهن دشت . فردوسی . تو باری چه مانی درین پهن دشت که مرگ آمد از دشت سوی تو گشت . فردوسی . همی بود چندان بدان پهن دشت که لشکر فراوان برو برگذشت . فردوسی . دگر باره از آب اینسوگذشت بیاراست لشکر بر آن پهن دشت . فردوسی . یکی بیشه دید اندر آن پهن دشت که گفتی برو بر نشاید گذشت . فردوسی . چو از روز نه ساعت اندرگذشت ز ترکان نبد کس بر آن پهن دشت . فردوسی . همی تاخت اسب اندر آن پهن دشت چو یک روز و یک شب برو بر گذشت . فردوسی . ز کوه اندر آمد بهامون گذشت کشیدندلشکر بر آن پهن دشت . فردوسی . قضا را خداوند آن پهن دشت در آن حال منکر برو برگذشت . سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی