پهن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ هَ) (اِ.) = پهنه: شیری که به سبب مهربانی در پستان مادر طغیان کند، پهنه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ هَ) (اِ.) = پهنه: شیری که به سبب مهربانی در پستان مادر طغیان کند، پهنه.
(پَ)(ص نسب.)۱ - فراخ، گشاد. ۲- عریض، پهناور. ۳- مسطح.
(پِ هِ) (اِ.) سرگین چهارپایان. ؛ ~ بار کسی نکردن کنایه از: کوچکترین ارزش و اهمیتی برای آن کس قایل نشدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پهن . [ پ َ ] (اِخ ) (چشمه ...) رجوع به چشمه پهن در مرآت البلدان ج ٤ ص ٢٣٢ شود.
پهن . [ پ َ هََ ] (ص ) پهن . عریض : پر پهن آسمان راست چنان طوطیی کز هوس بچگان باز کند پر، پهن . ابوالمفاخر رازی . چون گل سوری شده گرد و پهن لعل تر از لاله بروی چمن . امیرخسرو. رجوع به پَهْن شود. ◄ (اِ) شیری که بسبب مهربانی در پستان مادر طغیان کند. (برهان ). پَهَنَه : پستان مثال غنچه پر از شیر شبنم است از مهر طفل سبزه برون آیدش پهن . آنی (یا) آبی (از جهانگیری ).
پهن . [ پ ِ هَِ ] (اِ) فضله ٔ اسب و استر و خر. روث . سرگین اسب و خر و استر. سرگین سم داران . آزاله (در تداول مردم قزوین ). ♦ امثال : پهن بارش نمیکنند ؛ آبرو و اعتبار و ارزش ندارد. پهن پا میزند ؛ سخت بیکاره و ولگرد است . رجوع به پهن پا زدن شود. ♦ تخته پهن ؛ پهن خشک گسترده زیر حیوانات بارکش و سواری ده در طویله خوابیدن او را.