پهلو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پهلو. [ پ َ ل َ ] (اِ) شیرمرد و دلیر و مردانه بود. (لغت نامه ٔ اسدی ). مرد شجاع و دلاور. (برهان ). دلیر بمناسبت شجاعت و دلیری قوم پارت . پهلوان . گرد. گندآور. ج، پهلوان : چو دستور گردنکش پاک تن چو نوش آذر آن پهلو رزم زن . دقیقی (از شاهنامه ٔ فردوسی ). بیارند زی پهلو نامدار بر آن تا برآرد ز دشمن دمار. فردوسی . سرانجام سنگی بینداختند جهان را ز پهلو بپرداختند. فردوسی . رمیدند از آن پهلو نامور دلاوربیامد بنزدیک در. فردوسی . به یک هفته می بود با سوک و درد سر هفته پهلو سپه گرد کرد. فردوسی . بنامه درون سربسر نیک و بد نمودش بر آن پهلو پرخرد. فردوسی . وزو آفرین بر سپهدار زال یل زابلی پهلو بی همال . فردوسی . بر آن کوه بر خویش کیخسرو است که یک موی او به ز صد پهلو است . فردوسی . فراوان از آن لشکر بیشمار بگفتند با پهلونامدار. فردوسی . که تا کیست این پهلو پرگزند کجا شیر گیرد بخم ّ کمند. فردوسی . فریبرز باشد سپه کش براه چو رستم بود پهلو کینه خواه . فردوسی . از آن پس پراکنده شد انجمن سوی خانه شد پهلو پیلتن . فردوسی . گرفتش سنان و کمان وکمند گران گرز را پهلو دیوبند. فردوسی . چه دانستم ای پهلو نامور که باشد روانم بدست پدر. فردوسی . گزین بزرگان کیخسرو است سر نامداران و هم پهلو است . فردوسی . ببخشایدت شاه پیروزگر که هستی چو من پهلو پیرسر. فردوسی . خروشی برآمد ز هر پهلوی تلی کشته دیدند بر هر سوی . فردوسی . که فرمود سالار گیتی فروز سر سرکشان پهلو نیمروز. فردوسی . هزار آفرین باد بر شهریار بویژه برین پهلو نامدار. فردوسی . ستودش فراوان و کرد آفرین بر آن پرهنر پهلو پاکدین . فردوسی . دهاده برآمد ز هرپهلوی چکاچاک برخاست از هر سوی . فردوسی . نبشتیم نامه سوی مهتران بپهلو بزرگان و جنگاوران . فردوسی . سواری برافکند بر هر سوی فرستاد نامه به هر پهلوی . فردوسی . دو پهلو بر آشوبد از چشم بد نخستین ازین بد به ایران رسد. فردوسی . چو بازارگانان درین دژ شویم نداند کس از دژ که ما پهلویم . فردوسی . چو نزدیک رستم فراز آمدند به پیشش همه در نماز آمدند بگفتند کای پهلو نامدار نشاید از اینجات کردن گذار. فردوسی . ببردند نامه به هر پهلوی کجا بود در پادشاهی گوی . فردوسی . ز لشکرگه پهلوان تا دو میل کشیده دو رویه رده ژنده پیل . فردوسی . دل پهلو پسر بساز آورد ساز مهرش همه فراز آورد. عنصری . به قلب اندرون پای خود را فشرد به هر پهلوی پهلوی را سپرد. نظامی . کند هرپهلوی خسرو نشانی تو هم خود خسروی هم پهلوانی . نظامی . شه ایران و توران را مسلم شد به یک هفته بلاد خسرو توران به سعی پهلو ایران . عبدالواسع جبلی . پهلو ایران گرفت رقعه ٔ ملکت وز دگران بانگ شاهقام برآمد. خاقانی . هستند گاه بخشش و کوشش غلام او حاتم بزرفشانی و رستم به پهلوی . ابن یمین . ◄ نجیب . اصیل . آزاده . مردم بزرگ و صاحب حال را گویند چه مراد از راه پهلوی راه بزرگان یزدانی است . (برهان ). ج، پهلوان : نبشتیم نامه سوی مهتران بپهلو بزرگان و جنگ آوران . فردوسی . ◄ شهر : ز پهلو برون رفت کاوس شاه بهر سو همی گشت گرد سپاه . فردوسی . از آن پس برآمد ز ایران خروش پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش پدید آمد از هر سویی خسروی یکی نامجویی ز هر پهلوی . فردوسی . ز پهلو همه موبدان را بخواند [ کیخسرو ] سخنهای بایسته چندی براند. فردوسی . بفرمود تا قارن رزمجوی ز پهلو بدشت اندر آورد روی . فردوسی . بفرمود پس تا منوچهر شاه ز پهلو بهامون گذارد سپاه . فردوسی . سپاهش پراکنده بر هر سوی بتاراج کردن بهر پهلوی . فردوسی . ز پهلو برفتند پرمایگان سپهبدسران و گران سایگان . فردوسی . سپاه اندر آمد بهر پهلوی همی سوختند آتش از هر سوی . فردوسی . یکی لشکر آمد ز پهلو بدشت که از گرد اسپان هوا تیره گشت . فردوسی . چو زال سپهبد ز پهلو برفت دمادم سپه روی بنهاد تفت . فردوسی . برافروختند آتش از هر سوی طلایه برآمد ز هر پهلوی . فردوسی . چو آمد ز پهلو برون پهلوان همه نامزد کرد جای گوان . فردوسی . بفرمود تا جمله بیرون شدند ز پهلو سوی دشت و هامون شدند. فردوسی . ز پهلو همه موبدان را بخواند سخنهای بایسته چندی براند. فردوسی . ز پهلو بپهلو پذیره شدند همه با درفش و تبیره شدند. فردوسی . خروشی برآمد ز هر پهلوی تن کشته دیدند بر هر سوی . فردوسی . همی بود تا نامورشهریار ز پهلو برون رفت بهر شکار. فردوسی .
پهلو. [ پ َ ل َ ] (اِخ ) نام پسر سام بن نوح و پارس پسر او بوده و پارسی و پهلوی بدیشان منسوب است . و معرب آن فهلو است . (برهان ).
پهلو. [ پ َ ] (اِ) هر دو طرف سینه و شکم . (غیاث ). راستا و چپای شکم مردم . (شرفنامه ٔ منیری ). جنب . حقو. صقلة. صقل . ضیف . معد.دث ّ. ملاط. فقر. کشح . صفح . (منتهی الارب ). جانحة. (دهار) (منتهی الارب ). نضفان . (منتهی الارب ) : فروریخت از دیده سیندخت خون که کودک ز پهلو کی آید برون . فردوسی . ز پهلوش بیرون کشیدم جگر چه فرمان دهد شاه پیروزگر. فردوسی . اگر با من دگر کاوی خوری ناگه بسر بر تیغ و بر پهلوی شنگینه . فرالاوی . دو چیزش بشکن و دو بر کن مندیش ز غلغل و غرنبه دندانش بگاز و دیده بانگشت پهلو به دبوس و سر به چنبه . لبیبی . رویت ز در خنده و سبلت ز در تیز گردن ز در سیلی و پهلو ز در لت . لبیبی . چریده دیو لاخ آکنده پهلو بتن فربه، میان چون موی لاغر. عنصری . تا نیاموزی اگر پهلو نخواهی خسته کرد با خردمندان نشاید جستنت هم پهلویی . ناصرخسرو. خدا جبرئیل را بفرستاد که ایشان را از این پهلو به آن پهلو بگرداند. (قصص الانبیاء ص ٢٠٠). گشت ز پهلوی باد خاک سیه سبزپوش گشت ز پستان ابر دهر خرف شیرخوار. خاقانی . ترا به بیشی همت بکف شود ملکت بلی ز پهلوی آدم پدید شد حوا. خاقانی . ترا پهلوی فربه نیست نایاب که داری در یکی پهلو دو قصاب . نظامی . بسی کوشید شیرین تا بصد زور غذای شیر گشت از پهلوی گور. نظامی . زن از پهلوی چپ گویند برخاست مجوی از جانب چپ جانب راست . نظامی . ترا تیره شب کی نماید دراز که خسبی ز پهلو بپهلوی ناز. سعدی . بمرد از تهیدستی آزادمرد ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد. سعدی . تو برداشتی آمدی سوی من همی در خلاندی بپهلوی من . سعدی . خارست بزیر پهلوانم بیروی تو خوابگاه سنجاب . سعدی . بیاد روی گلبوی گل اندام همه شب خار دارم زیر پهلو. سعدی . زدن بر خر بیگنه چند بار سر و دست و پهلوش کردن فکار. سعدی . در خواب نمیروی که بی یار پهلو نه خوشست بر حریرم . سعدی . شبی کردی از درد پهلو نخفت طبیبی درآن ناحیت بود گفت . سعدی . حرامش باد بدعهد بداندیش شکم پر کردن از پهلوی درویش . سعدی . هر که این روی ببیند بدهد پشت گریز گر بداند که من از وی به چه پهلو خفتم . سعدی . هر جا که عدلت بگذرد بوم آن زمین را نسپرد در پهلوی آهوخورد خون جگر شیر اجم . سلمان . پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری مگر آهم ازین پهلو به آن پهلو بگرداند. شفائی . مطلب کام که در کشور هند ای درویش تن مردم همه چربست و پی و پهلو نیست . سلیم (از آنندراج ). انقراع، پهلو بپهلو گشتن .جحشر؛ اسبی که استخوان پهلوی او کوتاه باشد. تدغلب ؛بر پهلو خفتن . متدغلب ؛ بر پهلو خفته . عکم ؛ اندرون پهلو. اعکی ؛ درشت و سطبر هر دو پهلو. هزر؛ بعصا سخت زدن بر پهلو و پشت کسی . اهضم ؛ بهم درآمده پهلو. هضم ؛ بهم درآمدن پهلو. جانحة؛ استخوانهای پهلو نزدیک سینه . تکبیث ؛ پهلو خمانیدن کشتی را و نقل کردن رخت آن بدیگر کشتی . (منتهی الارب ). تشطیب ؛ پهلو بپهلو کردن جوزو خربزه و مانند آن . (تاج المصادر). جنب ؛ بپهلو چسبیدن شش از غایت تشنگی . جنبه ؛ شکست پهلوی او را. ضجوع، ضجع، پهلو بر زمین نهادن . (منتهی الارب ). اضطجاع . (دهار) (منتهی الارب ). بر پهلو خفتن . ◄ دنده . ضلع. جانحة. (منتهی الارب ) : و ده پهلوهاء دیگر که باقیست از هر سوئی پنج پاره است، طبیبان آن را اضلاع الخلف گویند، یعنی پهلوهاء پس . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و بجانب پهلوهای کوچک که اضلاع الخلف گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و از این جمله چهارده پاره است که آنها را پهلوهای سینه گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). جوانح ؛ کش ها و استخوانهای پهلو نزدیک سینه . (منتهی الارب ). ◄ ضلع. کناره . حد: شش پهلو. چهار پهلو. سه پهلو. دو پهلو : (مربع) آن است که هر چهار پهلوی او با یکدیگر راست و برابر باشند و زاویه ٔ هر چهار قائمه . (التفهیم ). پهلوی سه سو ضلع مثلث . (دانشنامه ٔ علائی ص ٣٩). درختیست شش پهلو و چاربیخ تنی چند را بسته بر چارمیخ . نظامی . بمیدان در آمد چو عفریت مست یکی حربه ٔ چار پهلو بدست . نظامی . فرق میان ارکان و حدود آن است که ارکان چهار زاویه ٔ مربع باشد و حدود چهار پهلو باشد. (فارسنامه ٔابن البلخی ص ١٢٠). ◄ قاچ : همچون خربزه ٔ دوازده پهلو. (التفهیم ). ♦ پهلو کردن خربزه را ؛ کوزه کوزه کردن آنرا. تشرید. (زمخشری ). ◄ جانب . جنبة. (منتهی الارب ). جنب . کنار : ز پهلوی ره شیری آمد پدید غریونده چون رعد در کوهسار. فرخی . لجیفة الباب ؛ پهلوی در. خَطل ؛ پهلوی خیمه و جامه که درازا بر زمین کشان بود. تخویع؛ شکستن توجبه پهلوهای وادی را. دف ّ؛ پهلو از هر چیز یا کناره ٔ آن . دفة؛ پهلو یا کناره ٔ هر چیز و روی آن . کبد؛ پهلو و مابین دو طرف علاقه ٔ کمان . (منتهی الارب ). ♦ چای قند پهلو ؛ مقابل چای شیرین . قند نیامیخته . که حبه های قند بکنار استکان نهند. ◄ سو. جهت : شدم باز پس چشم بر هر سوی زمانی دویدم ز هر پهلوی . فردوسی . ◄ طرف . دست . قبل . سوی . جانب : بگشا بند قبا تا بگشاید دل من که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود. حافظ. ◄ نزد. پیش . جوار. کنار : پهلوی ...، برِ. نزدِ، پیش ِ، نزدیک ِ: پهلوی او نشستم . پهلوی او رفتم : چنان چون بگویند اندر مثل ها که پهلوی هر گل نهاده ست خاری . فرخی . سروبالا دار در پهلوی مورد چون درازی در کنار کوتهی . منوچهری . آغاز کرد تا پیش خواجه رود، گفت بجان و سرسلطان که پهلوی من روی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٦٢). پروین چو هفت خواهر خود دایم بنشسته اند پهلوی یکدیگر. ناصرخسرو. المطیع، وی را هم کور کردند و هم در آن بمرد و بپهلوی دیگرانش دفن کردند. (مجمل التواریخ والقصص ). آنجا طبلی دید [روباه ] پهلوی درختی افکنده . (کلیله و دمنه ). پهلوی عیسی نشینم بعد ازین بر فراز آسمان چارمین . مولوی . گفت آری پهلوی یاران خوشست لیک ای جان در اگر نتوان نشست . مولوی . ای بسا اصحاب کهف اندر جهان پهلوی تو، پیش تو هست این زمان . مولوی . منغص بود عیش آن تندرست که باشد بپهلوی بیمار سست . سعدی . بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم . سعدی . ◄ سود و نفع. (آنندراج ). ◄ سخت نزدیک . (شرفنامه ). ♦ از پهلوی خود یا او خوردن ؛ غم بسیار خوردن . ۩ از طرف او متمتع شدن . از اصل مایه خوردن : نباشی بس ایمن ببازوی خویش خورد گاو نادان ز پهلوی خویش . فردوسی . بدخواه دولت تو ز پهلوی خود خورد همچون سگی که او خورد از استخوان خویش . معزی . ♦ از پهلوی کسی کاری کردن ؛ کاری به امداد وی کردن : دیده ام گوهر بدامان ریخت از پهلوی اشک ابر دایم ریزش از پهلوی دریا میکند. هاشم (از آنندراج ). ♦ به پهلوی ناز خفتن ؛ در بستر راحت و آسایش غنودن : ترا تیره شب کی نماید دراز که خسبی ز پهلو بپهلوی ناز. سعدی . ♦ پک و پهلو ؛ از اتباع . ♦ پهلوی خود خوردن ؛ بکسب دست و رنج خود چیزی بهمرسانیدن و منت کسی نکشیدن . (آنندراج ). ♦ پهلوی چرب ؛ چرب پهلو، پهلودار. رجوع به پهلو چرب شود. ♦ پهلوی کسی راه رفتن ؛ در عرض او رفتن . برابر اورفتن . ♦ چرب پهلو . رجوع به چرب پهلو و پهلو چرب شود. ♦ چهارپهلو . ♦ درست پهلو : اسلام فخر کرد بدور همام و گفت ملت درست پهلو ازین پهلوان ماست . خاقانی . ♦ دوپهلو (درسخن ) ؛ که دو معنی تواند داد. مبهم . رجوع به دوپهلو شود. ♦ سینه پهلو ؛ ذات الجنب . ♦ شانزده پهلو . (سفرنامه ٔ ناصرخسرو). ♦ هشت پهلو . ♦ هم پهلو : تا نیاموزی اگر پهلو نخواهی خسته کرد باخردمندان نشاید جستنت هم پهلویی . ناصرخسرو. چو بر بارگی کامرانیش داد به هم پهلوی پهلوانیش داد. نظامی . رجوع به هم پهلو شود. ♦ یک پهلو ؛ یک دنده، لجوج . سخت سمج در عقیده های غلط خود.