پهلوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ لَ) (ص نسب.)<BR>۱- پارتی، از قوم پارت.<BR>۲- پادشاهی، سلطنتی.<BR>۳- پهلوانی، قهرمانی.<BR>۴- نام خط و زبان ایرانیان در زمان اشکانیان و ساسانیان.<BR>۵- آهنگی است در موسیقی قدیم.<BR>۶- نوعی سکة طلا با نقش پادشاهان پهلوی (آخرین سلسلة پادشاهی در ایران).<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ لَ) (ص نسب.) ۱- پارتی، از قوم پارت. ۲- پادشاهی، سلطنتی. ۳- پهلوانی، قهرمانی. ۴- نام خط و زبان ایرانیان در زمان اشکانیان و ساسانیان. ۵- آهنگی است در موسیقی قدیم. ۶- نوعی سکه طلا با نقش پادشاهان پهلوی (آخرین سلسله پادشاهی در ایران).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پهلوی . [ پ َ ل َ ] (ص نسبی ) منسوب به پهله، پارت، پهلوانی . (جهانگیری ). فهلوی . (شرفنامه ) : بیامد هم اندر زمان بیدرفش گرفته بدست آن درفش بنفش نشسته بر آن باره ٔ خسروی بپوشیده آن جوشن پهلوی . دقیقی (از شاهنامه ٔ فردوسی ). همه کار ایران مر او را سپرد که او را بدی پهلوی دستبرد. دقیقی . بیاورد پس جامه ٔ پهلوی یکی اسب با آلت خسروی . فردوسی . همه جامه ٔ پهلوی کرد چاک خروشان بسر بر همیریخت خاک . فردوسی . بفرمود پس خلعت خسروی ز رومی و چینی و از پهلوی . فردوسی . چو نزدیکی شهر ایران رسید [ رستم ] همه جامه ٔ پهلوی بردرید. فردوسی . ز اسب اندرافتاد پیران بخاک همه جامه ٔ پهلوی کرد چاک . فردوسی . زره نیز کرده ببر پهلوی درفشان سر از مغفر خسروی . فردوسی . همه بارشان دیبه خسروی ز رومی و چینی و از پهلوی . فردوسی . وزآن پس بدو گفت رستم تویی که داری برو بازوی پهلوی . فردوسی . درآمد برو پیلتن همچو باد بکین بازوی پهلوی برگشاد. فردوسی . چو بشنید بابک فروریخت آب از آن چشم روشن کزو دید خواب بیاورد پس جامه ٔ پهلوی یکی اسب با آلت خسروی . فردوسی . پرستنده ای سوی در بنگرید بباغ اندرون چهره ٔ جم بدید جوانی همه پیکرش پهلوی فروزان ازو فره ایزدی . اسدی . شه ترک ناگه یکی بنگرید کشاورز مردی تناور بدید ستاده بدان دشت همچون هیون بتن همچو کوه و بچهره چو خون قوی گردن و سینه و بر فراخ بتن چون درخت و ببازو چو شاخ بدان پهلوی بازوان دراز همی شاخ بشکست آن سرفراز. عطائی (برزونامه ). هستند گاه بخشش و کوشش غلام او حاتم بزرفشانی و رستم به پهلوی . ابن یمین . و رجوع به پهلوانی شود. ♦ بیت پهلوی ؛ فهلویه . شعر بلحن پهلوی . رجوع به فهلویه شود : لحن او را من و بیت پهلوی زخمه ٔ رود و سماع خسروی . بندار رازی . ♦ ره پهلوی یا راه پهلوی ؛ آهنگی است در موسیقی : سرایندگان ره پهلوی ز بس نغمه داده نوا را نوی . نظامی . ♦ سرود پهلوی ؛ لحنی است در موسیقی : سرود پهلوی در نامه ٔ چنگ فکنده سوز آتش در دل سنگ . نظامی . ♦ سنجق پهلوی ؛ علم پهلوانی : هزار و چهل سنجق پهلوی روان در پی رایت خسروی . نظامی . ♦ غزل پهلوی ؛ سرود و تصنیف بلحن پهلوی : مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی تا خواجه می خوردبغزلهای پهلوی . حافظ. ♦ گلبانگ پهلوی ؛ لحن پهلوی . آهنگ پهلوی : بلبل ز شاخ سرو بگلبانگ پهلوی میخواند دوش درس مقامات معنوی . حافظ. ◄ منسوب به پهله بمعنی شهر، شهری . (برهان ).
پهلوی . [ پ َ ل َ ] (اِخ ) (سلسله ٔ...) نام سلسله ای که پس از برافتادن سلسله ٔ قاجاریه توسط رضاشاه پهلوی در سال ١٣٠٤ هَ . ش . تأسیس شد و در بهمن سال ١٣٥٧ هَ . ش . با پیروزی انقلاب اسلامی منقرض گردید.
پهلوی . [ پ َ ل َ ] (اِخ ) (قوم ...) پارت . مردم سرزمین پارت . (پرثوه ) و یسمی هذا الصقع [ صقع الجبل ] بلاد البهلویین و هی همدان و ماسبذان و مهرجان قذف و هی الصیمرة و قم و ماه البصره و ماه الکوفه و قرماسین و ماینسب الی الجیل و لیس منه الری و اصبهان و قومس و طبرستان و جرجان و سجستان و کرمان و قزوین و الدیلم . (کتاب البلدان ابن الفقیه ).