پهلوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پهلوان . [ پ َل َ ] (اِخ ) دهی از بخش میان کنگی شهرستان زابل، واقعدر ٨ هزارگزی جنوب باختری ده دوست محمد و یکهزارگزی جنوب راه مالرو ده دوست محمد به زابل . جلگه، گرم، معتدل، دارای ١١٢ تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ هیرمند. محصول آنجا غلات و لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری . راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).
پهلوان . [ پ َ ل َ / ل ِ ] (اِ) منسوب به پهلو (پارت ) با الف و نون علامت نسبت نه جمع، و مجازاً بمعنی سخت توانا و دلیر و زورمند بمناسبت دلیری قوم پارت . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مردم سخت و توانا و دلاور و قوی جثه و بزرگ و ضابط و درشت اندام و درشت گوی . (برهان ). دلیر . بطل . مرد زورمند. یل . کمی : پهلوان این کارست ؛ بنیرو و دلیری از عهده ٔ آن برمی آید. ◄ امیری که بمردی و سپاهکشی از او بهتر نباشد. (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). سپهبد بر لشکر. (صحاح الفرس ). سپهبد لشکر باشد برلشکر تمام . (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ) : همانا بفرمان شاه آمدی گراز پهلوان سپاه آمدی . فردوسی . نهادند آوردگاهی بزرگ دو جنگی بکردار ارغنده گرگ به آوردگه شد سپه پهلوان بقلب اندرون با گروه گوان . فردوسی . بدان تن سراسیمه گردد روان سپه چون زید شاد بی پهلوان . فردوسی . برآراست رستم سپاهی گران زواره شدش برسپه پهلوان . فردوسی . بسا پهلوانان کز ایران زمین که با لشکر آیند پر درد و کین . فردوسی . کسی کو بود پهلوان جهان میان سپه در نماند نهان . فردوسی . نه موبد بود شاد و نه پهلوان نه او در جهان شاد و روشن روان . فردوسی . ورا پهلوان کرد بر لشکرش بدان تا به آیین بود کشورش . فردوسی . بزانوش بد نام آن پهلوان سواری سرافراز و روشن روان . فردوسی . چو شب تیره شد پهلوان سپاه به پیلان آسوده بربست راه . فردوسی . بیامد سبک پهلوان با سپاه بیاورد لشکر بنزدیک شاه . فردوسی . چنین گفت پس شاه با پهلوان که ایدر همی باش روشن روان . فردوسی . همه پهلوانان ایران زمین بشاهی برو خواندند آفرین . فردوسی . فرستاده ای جست روشن روان فرستاد موبد بر پهلوان ... فرستاده ٔ موبد آمد دوان ز جائی که بد تا در پهلوان . فردوسی . یکی پهلوان داشتی نامجوی خردمند و بیدار و آرامجوی . فردوسی . چو جنگ آمدی نورسیده جوان برفتی ز درگاه با پهلوان . فردوسی . چه نیکوتر از پهلوان جهان که گردد ز فرزند روشن روان . فردوسی . چنین گفت با پهلوان زال زر چو آوند خواهی بتیغم نگر. فردوسی . که تا من شدم پهلوان از میان چنین تیره شد بخت ساسانیان . فردوسی . شهنشاه را نامه کردی بدان هم از بدهنر مرد و از پهلوان . فردوسی . بپرسید از او پهلوان از نژاد بر او یک بیک سروبن کرد یاد. فردوسی . چو دانی و از گوهری پهلوان مگر با تو او برگشاید زبان . فردوسی . مرا با چنین پهلوان تاو نیست و گر رام گردد به از ساو نیست . فردوسی . کجا او بود من نیایم بکار که او پهلوانست و گرد و سوار. فردوسی . اگر پهلوان زاده باشد رواست که بر پهلوانان دلیری سزاست . فردوسی . یکی جام پر باده ٔ خسروان بکف برنهاد آن زن پهلوان . فردوسی . یکی پهلوان بود شیروی نام دلیر و سرافراز و جوینده نام . فردوسی . یکی پهلوان بود دهقان نژاد دلیر و بزرگ و خردمند و راد. فردوسی . خروشیدن پهلوانان بدرد کنان گوشت از بازو آزاده مرد. فردوسی . جوان بود و از گوهر پهلوان خردمند و بیدار و روشن روان . فردوسی . بیامد سوی کاخ دستان فراز یل پهلوان رستم سرفراز. فردوسی . ز خوشی بود مینوآباد نام چو بگذشت ازو پهلوان شادکام . اسدی . خضر علیه السلام گفت پهلوان و مقدمه ٔ لشکر مرا باید بودن، پس اسکندر همه ٔ لشکر در فرمان او کرد. (اسکندرنامه، نسخه ٔ نفیسی ). اما جهان پهلوان بزرگتر مرتبتی بوده است از بعد شاه و از فرود آن پهلوان و سپهبد برآنسان که اکنون امیر گویند. (مجمل التواریخ والقصص ص ٤٢٠). فرزانه سید اجل مرتضی رضا کاولاد مرتضی و رضا راست پهلوان . سوزنی . نامیست از پهلوان شرق و همچون پهلوان دل ز مهر زر بریده همچو مهر زرنگار. سوزنی . کیخسرو دین که در سپاهش صد رستم پهلوان ببینم . خاقانی . وی پهلوان ملکت داودیان بگوهر شایم بکهتریت که بد گوهری ندارم . خاقانی . روز و شب است ابلق دورنگ و گفته اند کز نام پهلوان عجم داغ ران ماست . خاقانی . اسلام فخر کرد بدور همام و گفت ملت درست پهلو ازین پهلوان ماست . خاقانی . شهریار فلک غلام که هست هر غلامیش پهلوان ملوک . خاقانی . از غلامان سرایش هر وشاق بر عراقین پهلوان باد از ظفر. خاقانی . شمشیر دو قطعتش به یک زخم پهلوی سه پهلوان شکافد. خاقانی . سلام من که رساند بپهلوان جهان جز آفتاب که چون من درم خریده ٔ اوست . خاقانی . ترسان عروس ملک چو دخت فراسیاب در ظل پهلوان تهمتن مکین گریخت . خاقانی . هر غلامیش را ز سلطانان پهلوان جهان خطاب رساد. خاقانی . تو ای پهلوان کامدی سوی من نگهدار پهلو زپهلوی من . نظامی . کند هر پهلوی خسرو نشانی تو هم خود خسروی هم پهلوانی . نظامی . گفت پیغمبر که ان فی البیان سحراً و حق گفت آن خوش پهلوان . مولوی . ♦ امثال : پهلوان زنده را عشقست . گرز خورند پهلوان باید باشد . ◄ ج ِ پهلو : چو پرویز بیباک بود و جوان پدر زنده و پور چون پهلوان . فردوسی . چنین بود آیین شاه جهان چنین بود رسم سر پهلوان . فردوسی . چنین گوید از دفتر پهلوان که پرسید موبد ز نوشین روان . فردوسی . ♦ پهلوان افسانه ؛ بطل الروایه . بطل القصة. ترجمه ٔ کلمه ٔ فرانسه ٔ هرو . قهرمان . مرد داستان . مرد فوق العاده . ◄ در تداول فارسی زبانان قرون اخیر، کشتی گیر، زورخانه کار، که فنون کشتی نیک داند. که بفنون زورآوری و ورزشکاری آشنا باشد. ج، پهلوانان . ♦ پهلوان سپهر ؛ مریخ . ♦ جهان پهلوان . ♦ سپه پهلوان . (فردوسی ). رجوع به هر یک از این کلمات در ردیف خود شود.
پهلوان . [ پ َ ل َ ] (اِخ ) جد نهم بختیار جهان پهلوان و سپهبد خسرو پرویز. (تاریخ سیستان ص ٨).