په پیاز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
په پیاز. [ پ ِه ْ ] (اِ مرکب ) اشکنه . پیازو (پیاز آب ) : ای دریغا گر بدی پیه و پیاز په پیازی کردمی گر نان بدی . مولوی . نقل است که وقتی خادمه ٔ رابعه په پیازی میکرد که روزها بود تا طعامی نساخته بودند. (تذکرة الاولیاء). گفت توامروز چه خوردی ؟ گفت اندکی په پیاز. (تذکرة الاولیاء عطار).