پنهانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنهانی . [ پ َ / پ ِ ] (ص نسبی، ق ) نهانی . نهفته . خبی ٔ. (منتهی الارب ). خَب ْء.(منتهی الارب ) (دهار). پوشیده . مستور. غیب . (منتهی الارب ). خبیئة. مخفی . مقابل پیدا و آشکار : گوئی اندر دل پنهانت همی دارم دوست به بود دشمنی از دوستی پنهانی . منوچهری . نشست در مجلس عالی بحضور اولیای دولت و دعوت و زعیمان به پنهانیها و آشکارها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١١). ز آنروز بترس کاندر او پیدا آید همه کارهای پنهانی . ناصرخسرو. غرضی کز تو نیست پنهانی تو برآور که هم تو میدانی . نظامی . دی عزیزی گفت حافظ میخورد پنهان شراب ای عزیز من گناه آن به که پنهانی بود. حافظ. ♦ امثال : که زیر رنج بود گنجهای پنهانی . مجیر بیلقانی . ♦ پنهانی گفتن ؛ تخافُت . خَفت . (منتهی الارب ). ◄ مخفیانه . در خفا.