پند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.)<BR>۱- چاره، تدبیر، بند، فند، مکر، حیله.<BR>۲- فن کشتی گیری، حیلة کشتی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ) [ په. ] (اِ.) ۱- اندرز، نصیحت. ۲- عهد، پیمان.
(~.) (اِ.) ۱- چاره، تدبیر، بند، فند، مکر، حیله. ۲- فن کشتی گیری، حیله کشتی.
(پِ) (اِ.) مقعد، نشستنگاه، دبر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پند. [ پ َ ] (اِ) قسمتی است از تقسیمات باغستان (در قزوین ). فند. هر قطعه باغ انگور دارای پنجاه بوته ٔ رَز.
پند. [ پ َ ] (اِ) نشستگاه را گویند و به عربی مقعد خوانند. (برهان قاطع). دُبُر (پندی کنایه از امرد است ) : پند و نره ٔ حامدی آن کشته مفاجا بر... نجوم آژخ بر خایه ٔ طب فنج . سیف اسفرنگ (از جهانگیری ).
پند. [ پ َ ] (اِخ ) نام کوهی در شمال یونان قدیم میان تسالی و اپیر، مخصوص اپولون و موزها . اکنون آن را آگرافا خوانند.