پنجگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنجگان . [ پ َ ] (اِ مرکب ) پنج تا پنج تا. پنج پنج : و ده گان و پنجگان را همی درخواندندی و همی کشتند. (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ ظاهراً نوعی تیر: و امرهم ان تکون قسیهم مُوتَّرةً و قال اذا امرتکم ان ترموا فارموهم رشقاً بالبنجکان و لم یکن اهل الیمن راوا النشّاب قبل ذلک . (تاریخ طبری، قصه ٔ یمن و وهزر). و نیز رجوع به پنجکیه شود. ♦ پنجگان پنجگان ؛ پنج پنج . پنج تا پنج تا. خماس . ◄ نوعی بازی . (محشی المُعَرّب جوالیقی ص ٢٣٧ ح ). فنجکان . فنرجان . پنجک . پنجه . فنزج .