پنجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنجه . [ پ َ ج َه ْ ] (عدد، ص، اِ) مخفف پنجاه است : بدین اندرون سال پنجاه رنج ببرد و ازین ساز بنهاد گنج دگر پنجه اندیشه ٔ جامه کرد که پوشند هنگام بزم و نبرد. فردوسی . ز سالش چو یک پنجه اندررسید سه فرزندش آمد گرامی پدید. فردوسی . صد اشترز گنج و درم کرد بار (قیصر روم ) ز دینار پنجه ز بهر نثار... به مریم فرستاد و چندی گهر یکی نغز طاوس کرده بزر. فردوسی . دگر پنجه از نامداران چین بفرمود تا کرد پیران گزین . فردوسی . ز لشکر گزین کرد پنجه هزار جهاندیده گرد ازدر کارزار. فردوسی . چو عارض برآورد پنجه هزار دلیران و مردان خنجرگزار. فردوسی . صد اسب گرانمایه پنجه بزین همه کرده از آخور ما گزین . فردوسی . من یقینم که درین پنجه سال ایچ کسی درخور نامه ٔ او نامه بکس نفرستاد. فرخی . که خواند تخته ٔ عصیان تو که درنفتاد ز تخت پنجه پایه به چاه پنجه باز. سوزنی . مرا از بعد پنجه ساله اسلام نزیبد چون صلیبی بند بر پا. خاقانی . پس از پنجه نباشد تندرستی بصر کندی پذیرد پای سستی . نظامی . نه پنجه سال اگر پنجه هزار است سرش برنه که هم ناپایدار است . نظامی . چهل پنجه هزاران مرد کاری گزین کرد از یلان کارزاری . نظامی . بسا زن کو صد از پنجه نداند عطارد را بزرق از ره براند. نظامی .
پنجه . [ پ َ ج َ /ج ِ ] (اِ) پنج انگشت با کف دست و پا باشد از انسان و حیوانات دیگر. (برهان قاطع). پنج انگشت دست از مچ تا سر انگشتان . راحة. (منتهی الارب ). تمام کف با انگشتان و نیز انگشتان به تنهائی بی کف . (زمخشری ) (منتهی الارب ). ◄ برثُن (در شیر و سایر درندگان ). مخلب (در عقاب و سایر پرندگان شکاری ) : چو دیلمان زره پوش شاه، مژگانش به تیر و زوبین بر پیل ساخته خنگال درست گوئی شیران آهنین چرمند همی جهانند از پنجه آهنین چنگال . عسجدی . برداشت تاجهای همه تارک سمن برداشت پنجه های همه ساعد چنار. منوچهری . تا نشود بسته لب جویبار پنجه ٔ دعوی نگشاید چنار. نظامی . بسر پنجه مشو چون شیر سرمست که ما را پنجه ٔ شیرافکنی هست . نظامی . رکاب از شهربند گنجه بگشای عنان شیر داری پنجه بگشای . نظامی . بسر پنجه شدی با پنجه ٔ شیر ستونی را قلم کردی بشمشیر. نظامی سرو ز بالای سر پنجه ٔ شیران نمود لاله که آن دید ساخت گرد خود آتش حصار. خاقانی . پنجه ٔ ساقی گرفت مرغ صراحی بدام ز آتش صبح اوفتاد دانه ٔ دلها بتاب . خاقانی . سعدی هنر نه پنجه ٔ مردم شکستن است مردی درست باشی اگر نفس بشکنی . سعدی . پنجه نهان کن چو بشیران رسی . خواجو. از بس به ره عشق در او خار خلیدست همچون دم ماهی شده هر پنجه ٔ پایم . سلیم (از آنندراج ). قبض ؛ به پنجه گرفتن . (منتهی الارب ). ◄ پنج انگشت بدون کف : این دستکش پنجه ندارد.ضُباث ؛ پنجه ٔ شیر. (منتهی الارب ). فقاحة؛ پنجه ٔ دست .فقحه ؛ پنجه ٔ دست . (منتهی الارب ). همز؛ درخستن و فشردن به پنجه و جز آن . فتوخ ؛ بندهای پنجه ٔ شیر. (منتهی الارب ). حَطا؛ پنجه بر پشت کسی زدن . (تاج المصادر بیهقی ). عَجس ؛ به پنجه گرفتن چیزی را. (منتهی الارب ). ◄ دست : همان روز قیدافه آگاه بود که اندر کفت پنجه ٔ شاه بود. فردوسی . ◄ صورت دستی که از نقره و طلا کنند و به مشاهد مقدسه فرستند نیاز را. ◄ رقصی را گویند که جمعی دست یکدیگر را گرفته با هم رقصند، و معرب آن فنزج است . (برهان قاطع). پاکوبیدن که گروهی دست هم گرفته و بازی کنند. نوعی رقص که دستهای یکدیگر می گیرند و رقص میکنند . پنجک . پنجه . دست بند. چوپی . پنزه . پنژه . (فرهنگ رشیدی ): فنزج، معرب پنجه و آن رقصی است مر عجم را که جمعی دست یکدیگر را گرفته رقصند. (منتهی الارب ). ◄ گلوله های سنگ باشد که دیدبانان برای جنگ نگاه دارند. ◄ سنگ منجنیق . ◄ سنگی که از کشتی بکشتی غنیم اندازند. ◄ گیاهی که بر درخت پیچد و آن را عشقه خوانند، و به این معنی بکسر اول هم آمده است . (برهان قاطع). ◄ آلتی که بدان گندم و نوع آن را باد دهند. دندانه . پنج انگشت . رجوع به پنج انگشت شود. ◄ فنجه . پنجک . خمسه ٔ مسترقه : پنجه ٔ دزدیده ؛ ایام المسترقه . ایام المختاره . پنجه ٔ گزیده . فروردگان . فروردجان . ◄ ماهی . (برهان قاطع). ◄ دام و قلاب و شست ماهی را هم گفته اند. ◄ (اصطلاح موسیقی ) قسمت زبرین دسته ٔ تار که گوشی بدان پیوندد. ♦ پنجه ٔ آفتاب یا پنجه ٔ خورشید ؛ آفتاب را بنا بر خطوط شعاعی که مانا به انگشت است و مشابهت تمام به پنجه دارد چنین گویند. (از آنندراج ) : چون بقصد رقص گردد پای کوبان سرو او آسمان از پنجه ٔ خورشید دستک میزند. تأثیر (از آنندراج ) ماه من از ضیا رخش بس که به آب و تاب شد سهره چو بست عارضش پنجه ٔ آفتاب شد. خالص (از آنندراج ). ۩ بکنایه، رخسار و عارض : کف شکرانه کشم بر رخ چون زر و آنگه پنجه در پنجه ٔ خورشید درخشان نزنم . سنائی (از آنندراج در شرح کلمه ٔ پنجه درپنجه کردن ). در تداول عوام مثل پنجه ٔ آفتاب، تشبیهی مبتذل است که از آن کمال جمال خواهند. ♦ پنجه بخون کسی تر کردن ؛ کشتن او. بقتل رسانیدن وی . ♦ پنجه ٔ تاک ؛ برگ رز : از آن شراب مرا شیرگیر کن ساقی که هم چو پنجه ٔ شیر است پنجه ٔ تاکش . صائب . ♦ پنجه ٔ چنار ؛ برگ چنار. ♦ پنجه ٔ خونی ؛ مجازاً که تهمت زود زند: فلان پنجه ٔ خونیست . ♦ پنجه ٔ خونین بر کسی زدن وکشیدن ؛ او را در معرض تهمت قرار دادن . ♦ پنجه در پنجه ٔ کسی کردن، پنجه در پنجه ٔ کسی داشتن و افکندن ؛ با او ستیزه کردن . مبارزه کردن با کسی : حیرت وصل تو چون دست و دل از کار ببرد پنجه در پنجه ٔ خورشیدتوانم کردن . مسیح کاشی (از آنندراج ). دل شیرین غبارآلوده ٔ غیرت بود صائب وگرنه پنجه ای در پنجه ٔ فرهاد میکردم . صائب (از آنندراج ). اشک عقیق از بن مژگان همی کنم تا پنجه ای به پنجه ٔ مرجان درافکند. ظهوری (از آنندراج ). ♦ پنجه ٔ لاله و پنجه ٔ گل و پنجه ٔ بنفشه ؛ کنایه ازچند گل که از یک شاخ رسته و بهم پیوسته باشد و در غنچگی به پنجه ٔ انگشتان ماند. (آنندراج ) : به آویزش سنبل زلف خویش نهد شانه از پنجه ٔ لاله پیش . طغرا (از آنندراج ) مکن ای باغبان منعم چه تاراج آید از دستی که از سستی بزور پنجه ٔ گل برنمی آید. دانش (از آنندراج ). ♦ پنجه ٔ مرجان ؛ شاخ مرجان : بیهوده دست بر دل ما میزند طبیب با شور بحر پنجه ٔ مرجان چه میکند. (از آنندراج )
پنجه . [ پ ُ ج َ ] (اِ) پیشانی به زبان ماوراءالنهر. (لغت نامه ٔ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). رجوع به بنجه شود. ◄ بمعنی پیشانی باشد که عربان ناصیه گویند. (برهان قاطع). و نیز رجوع به بنجه شود. به تیغ طره ببرد ز پنجه ٔ خاتون به گرز پست کند تاج بر سر چیپال . منجیک . بپیچد دلم چون ز پنجه بتم گشاید به رغم دلم پنجه بند. عسجدی (از لغت نامه ٔ اسدی ). ◄ موی را نیز گفته اند که از سر زلف ببرند و آن را پیچ و خم داده بر پیشانی گذارند . (برهان قاطع).