پنبه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کَ دَ)<BR>۱- (مص ل.) گریختن.<BR>۲- (مص م.) پراکنده ساختن.<BR>۳- خاموش کردن.<BR>۴- منکر شدن.<BR>۵- عاجز گردانیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کَ دَ) ۱- (مص ل.) گریختن. ۲- (مص م.) پراکنده ساختن. ۳- خاموش کردن. ۴- منکر شدن. ۵- عاجز گردانیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنبه کردن . [ پَم ْ ب َ / ب ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از گریختن و گریزانیدن . (برهان قاطع) (فرهنگ خطی ). واریشتن . رشته را باز کردن بصورت پنبه . ◄ پریشان و پراکنده ساختن و متفرق گردانیدن . (برهان قاطع). متفرق کردن . (فرهنگ خطی ) : رای تو پنبه کرد سر بوالفضول را کآگنده بود گوش قبول از ندای ملک . اثیر اخسیکتی (از آنندراج ). پنبه کنم لشکرشان را چنان کز تنشان پنبه شود استخوان . امیرخسرو. ◄ کنایه از خاموش کردن . (برهان قاطع) : چون بیاید مر ورا پنبه کنید هفته ای مهمان باغ من شوید. مولوی . ◄ دفع و محو کردن . (برهان قاطع) : چو خواجه را اجل از ملک پنبه خواهد کرد چه اعتبار ز پشمی که در کلاهش نیست . اوحدی . ◄ منکر شدن . (برهان قاطع) (فرهنگ خطی ) : نیش در آن زن که ز تو نوش خورد پشم در آن کش که ترا پنبه کرد. نظامی . ◄ عاجز گردیدن . (برهان قاطع). عاجز گردانیدن . (فرهنگ خطی ). ◄ نرم ساختن . (غیاث اللغات ). ◄ نومید کردن : از خود مکنم پنبه از آن پیش که پشم این پنبه ٔ ناز برکشد از گوشت . رزخالی سرخسی (از لباب الالباب ج ١ ص ٢١٩).