پناغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ) (اِ.)<BR>۱- تار ابریشم.<BR>۲- ریسمانی که دور دوک پیچیده باشند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ) (اِ.) ۱- تار ابریشم. ۲- ریسمانی که دور دوک پیچیده باشند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پناغ . [ پ ِ ] (اِ) منشی و دبیر و نویسنده را گویند. (برهان قاطع) : ضمیر من بود آن بلبلی که گاه بیان به پیش او بود ابکم زبان تیز پناغ . منصور شیرازی . ◄ تار ابریشم . (برهان قاطع) : تو سیمین فغی من چو زرّین پناغ تو تابان مهی من چو سوزان چراغ . ؟ ◄ بیضه مانندی باشد از ریسمان خام که در دوک پیچیده شود. (برهان قاطع). ریسمان خام که بر دوک ریسند مانند بیضه . (فرهنگ سروری ). ◄ ماسوره . (برهان قاطع). و نیز رجوع به بناغ شود.