پلپل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پلپل . [ پ ِ پ ِ ] (اِ) فلفل . و فلفل معرب آن است . (برهان قاطع). از ابزار دیگ است و از آن سپید و هم سیاه باشد گرم و خشک است و پلپل سفید قوی تر از سیاه است . (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). یکی از ادویه است که در طعام بکار میبرند : و از وی [ اورشفین به هندوستان ] پلپل و نیزه بسیار خیزد. (حدود العالم ). بنزدیک ایشان کوهی است بر او خیزران و دارنیزه و پلپل و جوز هندی بسیار روید. (حدود العالم ). و از آنجا [ از ملی به هندوستان ] دارنیزه و پلپل بسیار خیزد. (حدود العالم ). [(زحل دلالت دارد بر ] پلپل و شاه بلوط. (التفهیم ). نگار من چو حال من چنان دید ببارید از مژه باران وابل توگفتی پلپل سوده بکف داشت پراکند او ز کف بر دیده پلپل . منوچهری . گر سرکه چکاندت کسی بر ریش بر پاش تو بر جراحتش پلپل . ناصرخسرو. ریزه آبی دادشان گیتی و ایشان بر امید ای بسا پلپل که در چشم گمان افشانده اند. خاقانی . خاصیت کافور مجوئید ز پلپل . سلمان ساوجی . ♦ پلپل خام ؛ فلفل سفید را گویند. ♦ پلپل دراز ؛ عرق الذهب، دارپلپل . دارفلفل . (تاج العروس ). دارفلفل ؛ پلپل دراز است . (منتهی الارب ). ♦ پلپل سپید ؛ فلفل ابیض . دانج ابروج . قرطم هندی . ♦ امثال : پلپل یا فلفل به هندوستان بردن ؛ نظیر: زیره به کرمان بردن . رجوع به امثال و حکم شود. گل آورد سعدی سوی بوستان بشوخی و فلفل به هندوستان . سعدی . هنر بحضرت تو عرضه داشتن چون است چنانکه بار به هندوستان بری پلپل . ابن یمین . و نیز رجوع به فلفل شود.
پلپل . [ پ ِ پ ِ ] (اِخ ) نام موضعی است در شمال شرقی بختیاری . (فارسنامه ٔ ناصری ).