پله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پله . [ پ َ ل َ / ل ِ ] (اِ) نام درختی است خودرو که برگش به پنجه ٔ آدمی و گلش به ناخن شیر ماند و بیخ گل سیاه و برگ آن نارنجی میشود و در جنگلهای هندوستان بسیار است . (برهان قاطع بکسر پی هم آمده است ). دهاک . (غیاث اللغات ). درختی خورد (خودرو؟) که در جنگل هندوستان بسیار بود و به هندی پلاس گویند وگل نارنجی مانند ناخن شیر و بیخ آن گل سیاه بود. گربه بید. بیدموش . بهرامه . بهرامج . شاه بید. گله موش . پنجه گربه . خلاف بلخی . بید طبری . گربه . گربَکو. مشگ بید.زنف . عطفل . و نیز رجوع به بید مشک شود : گوشت همی سازند از بهر تو از خس و خار و پله کاندر فلاست . ناصرخسرو. پنجه گشاده گل لعل پله غرقه بخون ناخن شیر یله . امیرخسرو (از فرهنگ رشیدی ). بیدمشک و گربه بید و بیدموش و شاه بید و پنجه گربه و خلاف بلخی و بید طبری و مترادفات دیگر آن درخت معروفی است که در ایران بسیار است و همه دیده اند و گل او سرخ و برگش نارنجی نیست و بهرامه ای که شعرا غالباً برای نشان دادن سرخی در شعرهای خود می آورند بی شک درخت دیگری است که گلش سرخ و برگش نارنجی است لکن چنانکه ملاحظه شد اهل لغت این دو کلمه را بهم خلط و مشتبه کرده اند. ◄ فله که شیر حیوان نوزائیده باشد. (برهان قاطع). آغوز. شیر حیوان نوزائیده را خوانند که چون بر آتش نهند مانند پنیر تر که آن را دلمه گویند بسته شود و لذیذ باشد و آن را فله و زهک نیز نامند. (فرهنگ جهانگیری ). ◄ بضاعت قلیل و اندک . (برهان قاطع) (سروری ) : بر پله ٔ پیره زنان ره مزن شرم بدار از پله ٔ پیرزن . نظامی . ◄ موی اطراف سر. (برهان قاطع) (سروری ). ◄ چوبکی که ریسمان بر کمر آن بندند و در کشاکش آرند تا آوازی از آن ظاهر گردد. (برهان قاطع). ◄ کفّه ٔ ترازو. (برهان قاطع) : دزد بشمشیر تیز گر بزند کاروان بر در دکان زند خواجه بزخم پله . سنائی . ◄ جیب در لهجه ٔ طبری .
پله . [ پ ِ ل َ / ل ِ ] (اِ) کفّه ٔ ترازو را گویند. ◄ هر مرتبه و پایه از نردبان باشد، وبه این وزن و به این معنی بجای حرف اول تای قرشت نیز بنظر آمده است . (برهان قاطع). رجوع به پلّه شود.
پله . [ پ ِ ل ِ ] (اِخ ) پلئوس . پسر اِآک پادشاه داستانی ایولخس شوی تتیس و پدر آشیل (اخیلوس ). در قاموس الاعلام ترکی (ماده ٔ پلیوس ) آمده است : پلیوس . نام پدر آشیل (اخیلوس ) پهلوان مشهور است که در محاصره ٔ تروا شرکت جست . اصلاً پسر ایاک پادشاه اگینه بود از روی سهو برادرش را بکشت و به ترک میهن خویش مجبور گشته به حکمران فتیوتید التجا جست و در نتیجه با دختر این حکمران ازدواج کرد. بعدها او را نیز در شکارگاه بقتل رسانید و به ایولخوس عزیمت کرد. زن آکاست پادشاه ایولخوس عاشق وی شد و به روابط نامشروع دعوتش کرد. پلیوس به این امرتن درنداد در نتیجه به تعرض و تجاوز ناموس متهم گشته به امر پادشاه در جنگلی مصلوب شد و به حیله ریسمان را پاره کرد و آکاست را با زوجه ٔوی بقتل رسانید و صاحب تاج و تخت ایولخوس گردید و پس از وفات زن اول با تنیس که یکی از پریان بود ازدواج کرد و از این زناشوئی آخیلؤس (اشیل ) بوجود آمد.