پلمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پلمه . [ پ َ م َ / م ِ ] (اِ) لوحی که ابجد و غیر آن بر آن نویسند تا اطفال بخوانند. (برهان قاطع). تخته و تکه ٔ آهنی که نخست الف با برای آموختن کودکان نویسند. ◄ نوعی از گل است سخت شده و سیاه که ورقه ورقه جدا می شود و می توان برای نوشتن بکار برد. سنگ لوح : نخست چون پدرم پلمه در کنار نهاد چه علمها که بخواندم از آن بغیر زبان . خواجه عمید لوبکی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ (مص ) دروغ گفتن . ◄ بهانه کردن . ◄ متهم ساختن و تهمت نمودن . ◄ دست و پا گم کردن . (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) .