پل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ یا پِ) (اِ.)<BR>۱- کرت، مرزی که فاصله شود میان قطعههای کشت.<BR>۲- پا، پاشنة پا.<BR>۳- هر چیز را که ریسمان بر کمرش بندند و در کشاکش آرند تا بانگ کند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پُ) [ په. ] (اِ.) آن چه که دو قسمت جدا از هم را به یکدیگر وصل کند. ؛ ~ خر بگیری کنایه از: معبری که به آسانی نتوان از آن گذشت.
(پَ یا پِ) (اِ.) ۱- کرت، مرزی که فاصله شود میان قطعههای کشت. ۲- پا، پاشنه پا. ۳- هر چیز را که ریسمان بر کمرش بندند و در کشاکش آرند تا بانگ کند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پل . [ پ َ / پ ِ ] (اِ) پاشنه ٔ پای . عقب : دریغ این بر و برز و بالای تو رکیب دراز و پل و پای تو. فردوسی (از فرهنگ رشیدی ). همیشه کفش و پلش را کفیده بینم من بجای کفش و پلش دل کفیده بایستی . معروفی (از لغت نامه ٔ اسدی ). پل بکفش اندر بکفت و آبله شد کابلیچ از پس غمهای تو، تا تو مگر کی آئیا. عسجدی .
پل . [ پ ُ ] (اِخ ) محلی در ١٦٤هزارگزی طهران میان نودِژ و قم و آنجا ایستگاه ترن است .
پل . [ پ ُ ] (اِخ ) از مردم اگینه . یکی از اطبای قدیم یونان است اندکی پیش از این که عمروبن العاص اسکندریه را فتح کند او در آن شهر بوده است و کتابی بنام اختصار طب دارد مرکب از هفت کتاب و این کتاب در علم طب اثری معتبر است . (از قاموس الاعلام ترکی ).
فرهنگ طیفی واژهدان
پل معلق، پل هوایی، پل عابر پیاده پل ورسک پل هوایی، پل عابر پیاده بند، سد، بستهکننده