پشک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پشک . [ پ َ ] (اِ) برابر کردن . موافق ساختن . (برهان قاطع). برابری کردن . برابری . (فرهنگ رشیدی ) : بحسن افتاده با خورشید در پشک بقامت سرو را افکنده در رشک . نزاری (از فرهنگ رشیدی ). ◄ درآویختن . (برهان قاطع). آویزش . (فرهنگ رشیدی ). ◄ عشق و عاشقی . (برهان قاطع). مهر. ◄ جعل ؛ و آن جانوریست که سرگین را گلوله سازد. (برهان قاطع) . ◄ جغد و آن پرنده ای است بنحوست مشهور و به این معنی با سین هم بنظر آمده است . (برهان قاطع) . ◄ نام علتی است که اسبان را بهم میرسد . ◄ جعدِ موی . موی مجعد. (زمخشری ). مجعد. ♦ پشک شدن موی ؛ جعودت . (دستوراللغه ٔ ادیب نطنزی ).
پشک . [ پ ِ / پ ُ ] (اِ) پشگ . پشکل . فضله ٔ گوسفند و بزو شتر و آهو و خر و اشتر و هم از گاو آنگاه که سخت و مدور باشد. سرگین گوسفند و بز و آهو و امثال آن . پشکر. پشکره . پشکله . (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی ). بعر. بعره و آن فضله ٔ حیوان باشد از ذوات الخُف و ذوات الظلف . ذَبلة. وعلة. عُرّة. (منتهی الارب ) : پشک بز ملوکان مشک است و زعفران مستان تو مشکشان و مده زعفران خویش . ابوالعباس (ازلغت نامه ٔ اسدی ). مشک تبتی به پشک مفروش مستان بدل شکر تبرزین . ناصرخسرو. دل بر آن نه که باشد از خانه پشک تو به که مشک بیگانه . سنائی . مشک و پشکت یکی است تا تو همی ناکده را ندانی از عطار. سنائی . جائی که مشک و پشک بیک نرخ است عطار گو ببندد دکان را. ؟ و قولنج راستینی پنج نوع است یکی آنکه ثقل در روده ها خشک گردد و بنادق شود بر سان پشک اشتر و دیگر جانوران که پشک ایشان را بتازی بعرة گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ورنه مشک و پشک پیش اخشمی هر دو یکسان است چون نبود شمی . مولوی . گفت جایش را بروب از سنگ و پشک ور بود تر ریز بر وی خاک خشک . مولوی (از فرهنگ رشیدی ). اگرچند زاهو بود پشک و مشک ولی پشک چون مشک نارد بها. ابن یمین . ارض مدعوکه ؛ زمین که از کثرت مردم و کثرت پشک و کمیز شتران فاسد گردیده باشد... ارض مدکدکه ؛ زمین که از کثرت پشک و کمیز شتر فاسد شده باشد. دمال ؛ پاسپرده ستوران از پشک و خاشاک . دِمن ؛ پشک شتر و گوسپند و جز آن . عبس ؛ سرگین و پشک و جز آن خشک شده بر ذنب ستور. (منتهی الارب ). ◄ سرگین مگس و زنبور عسل : بطبل نافه ای مستسقیان بخورد جراد بباد روده ٔ قولنجیان به پشک ذباب . خاقانی . ◄ در تداول عامه، برجستگی دو سوی بیرونی بینی از طرف زیرین . هر یک از دوطرف وحشی سفلای بینی . نرمی و پره های بینی . طرف بینی .بچش . اَرنبة . ◄ قرعه را گویند که شریکان میان خود بجهت تقسیم اسباب و اشیاء بیندازند. (برهان قاطع). میان دو نفر یا بیشتر قرعه کشند و به اسم یکی درآید. و با انداختن صرف شود.
پشک . [ پ ُ ش َ ] (اِ) بلغت ماوراءالنهر گربه باشد و آن جانوریست معروف که بعربی سنورخوانند. (برهان قاطع). گربه، که پوشک نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ) : دل مجروح را شفا قرآن جان پردرد را دوا قرآن تو کلام خدای را بی شک گر نه ای طوطی و حمار و پشک اصل ایمان و رکن تقوی دان کان یاقوت و گنج معنی دان . سنائی (از فرهنگ جهانگیری ). از چرغ تا کبوتر و از مرغ تا شتر از گرگ تا به بره و از موش تا پشک روزی خوران خوان پر از نعمت تواند هر گوشه که مینگرم صدهزار لک . کمال غیاث (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ خم . خمچه . (برهان قاطع) . مرتبان . خمبره . بستوی ترشی . ◄ نام درختی . (برهان قاطع) .