پزشکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.)<BR>۱- (حامص.) طبابت، معالجة بیماران.<BR>۲- (ص نسب.) منسوب به پزشک، طبی. ؛~ قانونی شاخهای از فن پزشکی که از شناسایی آسیبهای ناشی از جنایات بحث میکند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) ۱- (حامص.) طبابت، معالجه بیماران. ۲- (ص نسب.) منسوب به پزشک، طبی. ؛~ قانونی شاخهای از فن پزشکی که از شناسایی آسیبهای ناشی از جنایات بحث میکند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پزشکی . [ پ ِ زِ ] (حامص، اِ) پجشگی . طب . معالجه . اِساء. اَسو. مواسات : اگر در پزشکیت بهره بدی وگر نامت از دور شهره بدی . فردوسی . پزشکی و درمان هر دردمند در تندرستی و راه گزند. فردوسی . پزشکی چون کنی دعوی که هرگز نیابد راحت از بیمار بیمار. ناصرخسرو. جز که گمراه و بتن رنجه نباشی چو همی رهبر از گمره جوئی و پزشکی ز سقیم . ناصرخسرو. عرب بر ره شعر دارد سواری پزشکی گزیدند مردان یونان . ناصرخسرو. خورش باید از میزبان گونه گون نه گفتن کز این کم خور و زان فزون اگرچه بود میزبان خوش زبان پزشکی نه خوب آید از میزبان . اسدی (گرشاسب نامه نسخه ٔ کتابخانه ٔ مؤلف ص ٢١).
مترادف و متضاد واژهدان
طبابت طبی