پریشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پریشان . [ پ َ ] (اِخ ) نام دریاچه ای است در سه فرسخی مشرق شهر کازرون فارس میانه ٔ بلوک کازرون و بلوک نامور. طول آن گاه از یک فرسخ و نیم بگذرد و پهنای آن نزدیک به نیم فرسخ است . در سال تقریباً پانصد من ماهی از آن صید کنند.
پریشان . [ پ َ ] (نف، ق ) در حال پریشانی . در حال پریشیدن . ◄ پریش . پریشیده . پراشیده . پراکنده . متفرق . منتشر. متشتت . متخلخل . متقسم .صعصع: قردحمة؛ رای پریشان . فکر پریشان : باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهرآنک خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن . سنائی . روزگار ضایع و مال هدر و جواهر پریشان . (کلیله و دمنه ). گفت لیلی را خلیفه کاین توئی کز تو مجنون شد پریشان و غوی . مولوی . گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخنهای پریشان بگفتی . (گلستان ). و دفتر از گفته های پریشان بشویم . (گلستان ). در هیأتش نظر می کرد صورت ظاهرش پاکیزه و صورت حالش پریشان . (گلستان ). مرا ز مستی و عشق است نام زلف تو بردن که قصه های پریشان ز عشق خیزد و مستی . اوحدی . ◄ درهم و برهم شده . بهم برآمده . مختلط. ژولیده . گوریده . پشولیده . بشوریده . شوریده . وژگال . آلفته . آشفته : از هم فروفشانده و از هم بازکرده و بیفکنده و بباد برداده . افشانده . شعواء (در موی و زلف ) : سیه گلیم شریعت سهیل زین زنیم که هست ریش پریشان او چو سرخ گلیم . سوزنی . کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پریشان شما. حافظ. آن ولایت را چون زلف بتان پریشان و مانند چشم خوبان خراب یافت . (روضةالصفا از کاترمر). آنکه برهم زن جمعیت ما شد یارب تو پریشان تر از آن زلف پریشانش کن . ؟ ◄ مضطرب . متوحش . بدحال . بی حواس . سرگردان . سرگشته . متردد. مغموم . غمناک . المناک . دلتنگ . محزون . ◄ تنگدست . تهی دست . فقیر. بی چیز. بی مکنت . بی بضاعت . بدبخت . ♦ پریشان حدیث ؛ حدیث پراکنده و بی اساس . ♦ پریشان خوردن ؛ خوردن نه به اوقات معینه ٔ آن و آن مضر باشد. بی ترتیب خوردن . ♦ بخت ِ پریشان ؛ بخت بد. طالع بد. تقدیر ناسازگار : اگر بزلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست . حافظ. ♦ خوابهای پریشان ؛ اضغاث احلام . که تأویل و تعبیر آن برای اختلاطها راست نیاید. خوابهای آشفته . خوابهای درهم و برهم . ♦ سخن ِ پریشان ؛ سخن بیهوده و بی معنی . هذیان . کلام مهجور. کلام بی ربط. ♦ گفتار پریشان ؛ کلام هجر. کلام بی ترتیب . سخن بی نظام .