پرگوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرگوی . [پ ُ ] (نف مرکب ) پرگو. بسیارگوی . پرسخن . پرگو. ثَرّ.ثَرة. فراخ سخن . مکثار. بسیارسخن . آنکه بسیار سخن گوید. قوّال . قُولة. (منتهی الارب ). درازنفس . ابن اقوال . بس گوی . مِسهب . و در تداول عوام، پرحرف . پرروده . روده دراز. پرچانه . و وِرّاج . مقابل کم گوی : ای ساخته بر دامن ادبار تنزل غمّاز چو ببغائی و پرگوی چو بلبل . منجیک . مُسحنفر؛ مرد پرگوی . قُراقِرَة؛ زن پرگوی . (منتهی الارب ). و رجوع به پرگو شود.