پرگداز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرگداز. [ پ ُ گ ُ ] (ص مرکب ) پرسوز. پر تب و تاب : به لشکرگه خویش رفتند باز همه دیده پرخون و تن پرگداز. فردوسی . بنزدیک بهرام بازآمدند جگرخسته و پرگداز آمدند. فردوسی . فرود آمد و برد پیشش نماز دو دیده پر ازخون و دل پرگداز. فردوسی . برفتندو شبگیر بازآمدند سخن در دل و پرگداز آمدند. فردوسی . پس آمد به لشکرگه خویش باز روانش پراز درد و تن پرگداز. فردوسی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی