پرگار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرگار. [ پ َ ] (اِ) آلتی هندسی برای کشیدن دائره و خطوط. آلتی که ترسیم قِسی و دوایر را بکار رود. قلم آهنی دو شاخه که بدان دائره کشند. (غیاث اللغات ). افزاری است که بنایان و نقاشان بدان دایره کشند و معرب آن فرجار است . (برهان ). پرکار. پرکاره . پرکال . پردال . پرگر. بردال . پرکر. دوّاره . (دهار) (مهذب الاسماء). قمباسی . (ابن خلدون ) : جهانجوی پرگار بگرفت زود وزان گرز پیکر بدیشان نمود. فردوسی . اگر راست گفتار گرسیوز است ز پرگار بهره مرا مرکز است . فردوسی . چه برگاه دیدش چه بر پشت زین بیاورد قرطاس و پرگار چین نگار سکندر چنان هم که بود نگارید وز جای برگشت زود. فردوسی . به بهرام بنمود بازو فرود ز عنبر به گل بر یکی خار بود کز آنگونه بتگر بپرگار چین نداند نگارید کس بر زمین . فردوسی . هرچند جهان سخت فراخست و بزرگست پیش دل او تنگتر از نقطه ٔ پرگار. فرخی . نماز شام پدید آید آفتاب ازدور چو زرگون سپری گشته گرد او پرگار. فرخی . چونکه برهان همی بگوید راست علم برهان چو خطّ پرگار است . ناصرخسرو. تو بپرگار خرد پیش روانم در بی خطرتر ز یکی نقطه ٔ پرگاری . ناصرخسرو. که اندرعلم اشکال و مجسطی که چون رانم بر او پرگار و مسطر. ناصرخسرو. ای متحیر شده در کار خویش راست بنه بر خطپرگار خویش . ناصرخسرو. چو نیست دانش پرگارخویش دایره را چگونه باشد دانا بخالق پرگار. ناصرخسرو. نه محکم بود مرکز دوستی چو پرگار باشد بر او سوزیان . مسعودسعد. مستقیم احوال شو تا خصم سرگردان شود بسکه پرگاری کند او چون تو کردی مسطری . انوری . قدرت برون فتاد چو بنای کن فکان بنهاد اساس دایره کردار روزگار ور در درون دایره بودی ز رفعتش برهم نیامدی خط پرگار روزگار. انوری . پرگار نیستم که سرکژ رویم باشد کز راستی بجز صفت مسطری ندارم . خاقانی . همی کردند در عالم چو پرگار پدیدآرنده ٔ خود را طلبکار. نظامی . کنون چون نقطه ساکن شو بکنجی که سرگردان بسی بودی چو پرگار. عطار. بگرد خویش چو پرگار میدود بر سر کنون که پای طلب در میان کار نهاد. کمال اسماعیل . آنکه در دور تو پا از دایره بیرون نهاد در ره سرگشتگی بر کار چون پرگار باد. کاتبی . دکمه میگشت چو پرگاربه پیرامن جیب وندران دایره سرگشته ٔ پابرجا بود. نظام قاری (دیوان البسه ). نقشدوز جامه را دیدم چو نقاشی که او دایره دامان و چاکش هیأت پرگار داشت . نظام قاری (دیوان البسه ). ز بس تحرّک پرگار تیغ و جدول رُمح بپرنیان هوامرتسم شود اشکال . طالب . محیط دایره آنکس بسر تواند برد که پای جهد چو پرگار استوار کند. قاآنی . ◄ کنایه از فلک .مدار گیتی . گردون . جهان . عالم : همی نام باید که ماند نه ننگ بدین مرکز ماه و پرگار تنگ . فردوسی . حاصل از دست گردد این پرگار غیر دست است جمله دست افزار. آذری . ◄ آشیانه . (جهانگیری ). ◄ اشیای عالم . ◄ چنبر و طوق گردن . (برهان ). ◄ (ص ) دانا و عیار. (غیاث اللغات ). ◄ (اِ) سامان و نظام چنانکه گویند این چیز از پرگار افتاد. (رشیدی ). ◄ سامان و اسباب خانه . (جهانگیری ). جمعیت و اسباب و سامان . (برهان ) : همه پرگار من بجای خود است دلم است آنکه گمشده ز میان . حیدری رودی (از جهانگیری ). ◄ مجازاً، گاهی بمعنی دائره و حلقه و طوق نیز می آید از شرح قران السعدین و غیر آن . (غیاث اللغات ). ◄ ظاهراً مکر و حیله و تدبیر و افسون . چاره . وسیله . سبب . راه . طریق . (از حواشی قزوینی بر دیوان حافظ) : چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی بخنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری . حافظ. گر مساعد شودم دایره ٔ چرخ کبود هم بدست آورمش باز به پرگار دگر. حافظ. ◄ قضا. قدر. سرنوشت : همی گفت [ بیژن ] اگر بر سرم کردگار نبشته است مردن به بد روزگار... دریغا که پژمرد رخسار من چنین کژ چرا گشت پرگار من . فردوسی . چنین است پرگار چرخ بلند که آید بدین پادشاهی گزند. فردوسی . ♦ از پرگار افتاده بودن ؛ از سامان و نظام افتاده بودن : و بر ایشان [ میکائیلیان ] ستمهای بزرگ است از حسنک و دیگران که املاک ایشان موقوف مانده است و اوقاف اجداد و آباء ایشان هم از پرگار افتاده و طرق و سُبل آن بگردیده . (تاریخ بیهقی ). حواس خمسه از کار بشده و اعضای سبعه از پرگار بیفتاده . (راحةالصدور راوندی ). با حرف تو چون بیفتدم کار پرگار و قلم فتد ز پرگار. فیضی (از فرهنگ رشیدی ). ♦ پرگار او کژ بودن ؛ بخت او بدو باژگونه بودن : چنین است گفتار و کردار نیست جز از گردش کژّ پرگار نیست . فردوسی . چو شش ماه بگذشت از کار اوی ببد ناگهان کژ پرگار اوی . فردوسی . ♦ تنگ شدن پرگار کسی ؛ بدبخت شدن او : نبینی که پرگار من تنگ گشت جوانی شد و عمر بیشی گذشت . اسدی . ♦ پرگار چرخ ؛ دور فلک، کذا فی المحمودی . (شعوری ). ♦ پرگار فلک ؛ کنایه از دور فلک و منطقه ٔ فلک باشد. (تتمه ٔ برهان ). ♦ پرگار متناسبه یا مدرج ؛ قسمی پرگار. ♦ مثل ِ پرگار ؛ نهایت آراسته و نیک : سخت کوشم بلی بخدمت تو که کنم کار خویش چون پرگار. عمادی شهریاری . ۩ کج رو. سرگشته .