پرکم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرکم . [ پ َ ک َ ] (ص مرکب ) ناچیزشده و از کار افتاده و بیکار گشته . (جهانگیری ). بیکار و از کار افتاده . (رشیدی ). ناچیزشده و از کار رفته و بیکار افتاده . (برهان ) : مورکه پر یافت نه پرکم بود پر زدنش ز آنسوی عالم بود. امیرخسرو. ای دانه ٔ تو داده مرا هردم دم یک مرغ بدام تو چو من پرکم کم چون زلف تو خویش را ببندم کم کم در حلق دلم همی شود مدغم غم . ؟ (از جهانگیری ).