پرچین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرچین . [ پ َ ] (اِ مرکب ) دیوارگونه ای که از ترکه یا نَی و برگ و عَلَف بر گرد باغ و مزرعه کنند. خار و شاخ درخت که بر سر دیوارهای باغ نهند حراست آنرا. چوبهای سرتیز و خاری که بر سر دیوارها نصب کنند. حصاری باشد که از خار و خلاشه و شاخ درختان بر دور باغ و فالیز و کشت زار سازندو چوبهای سرتیز و خاری را نیز گویند که بر سر دیوارها نصب کنند. (برهان ). وَشیع. چَپَر. خاربست . کپَر: پرچین خانه و باغ، فلغند. (صحاح الفرس ). الخزّ؛ پرچین بر دیوار نهادن . (تاج المصادر بیهقی ) : سپاه و سلیح است دیوار او بپرچینش بر نیزه ها خار او. فردوسی . سرای خویش را فرمود [ شاه ] پرچین حصار آهنین و بند روئین . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). رخ مه ز گرد ابر پر چین گرفت سر باره از نیزه پرچین گرفت . اسدی . یاری ندهد ترا بر این دیو جز طاعت و حب آل یاسین گرد دل خود ز دوستیشان بر دیو حصار ساز وپرچین . ناصرخسرو. پرمیوه دار باشند درهای او حکیمان دیوار او ز حکمت و ز ذوالفقار پرچین . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٣٧٣). پُرچین شود ز درد رخ بی دین چون گرد خود کنی تو ز دین پرچین . ناصرخسرو. شاه تخم را به باغبان خویش داد و گفت در گوشه ای بکار و گرداگرد او پرچین کن تا چهارپا اندر او راه نیابد و از مرغان نگاه دار. (نوروزنامه ). تا نگار من ز سنبل بر چمن پرچین نهاد داغ حسرت بر دل صورتگران چین نهاد. معزی . کنداز غالیه [ یعنی خط عذار ] پیرامن گل را پرچین تا کس از باغ رخش گلشن و گلچین نکند خود خطا باشد انصاف خرد باید داد کاین چنین باغ پر از گل را پرچین نکند. سوزنی . پرچین باغ پروین بل پرّنسر طائر بامش فضای گردون دیوار خط محور. خاقانی . عطارد ار نگرد این حدیقه ٔ معنی بگردش از مژه ٔ خویشتن کند پرچین . امیرخسرو. ♦ پرچین شدن ؛ محکم شدن چیزی در چیزی چون میخ آهنین در تخته فرورفته محکم شود. (غیاث اللغات ). ♦ پرچین کردن ؛ چوب یا خار بر دیوار نهادن تا کسی برنتواند رفت . گرد باغ برآمدن باغبان و هرچه دغل یافتن پاک کردن . (صحاح الفرس ). مضبوط و محکم ساختن چیزی چون میخ در تخته و دیوار و امثال آن . (رشیدی ). محکم کردن چیزی در چیزی مانند میخی که بر تخته زنند و دنباله ٔ آنرااز جانب دیگر خم دهند و محکم کنند. (برهان ). پخچ کردن سر میخ از آن سوی که بیرون آید. چون درودگر یا نعلبند میخ در چوب یا نعل زند و سر میخ را که از دیگر سو بیرون آید گرد سازد تا در چیزی نیفتد و چهارپایان بر دست و پای نزنند گویند میخ را پرچین کرد. (صحاح الفرس ).
پرچین . [ پ ُ ] (ص مرکب ) پرشکن . پرشکنج . پرآژنگ . پرنورد. پرژنگ . پرماز.(منوچهری ). پرکیس . پرانجوغ . پرانجوخ . پرکوس . پرپیچ .پرپیچ و تاب . پیر شده . صاحب چین بسیار : روی ترکان هست نازیبا و گست زرد و پرچین چون ترنج آبخست . فرقدی . سوی حجره ٔ خویش رفت آرزوی ز مهمان بیگانه پرچین بروی . فردوسی . ببینی بروهای پرچین من فدای تو دارم جهان بین من . فردوسی . همه زرد گشتند و پرچین بروی کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی . فردوسی . همه دل پر از کین و پرچین برو بجز جنگشان نیست چیز آرزو. فردوسی . بپیچید رستم ز گفتار اوی بروهاش پرچین شد و زرد روی . فردوسی . شبگیر نبینی که خجسته به چه درد است گوئی دو رخان زرد و برو پرچین کرده ست . منوچهری . پرچین شود ز درد رخ بی دین چون گرد خود کنی تو زدین پَرچین . ناصرخسرو. زلف پرچینش بسی فتنه و بیدادی کرد چون خط آید بکم از زلف پر از چین نکند. سوزنی . ز بیم ضربت صمصام آبدار ورا رخ مخالف شه چون زره شود پرچین . سوزنی . دهش کان ز ابروی پرچین دهند بود زهر اگر شهد شیرین دهند. امیرخسرو.