پرویزن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرویزن . [ پ َرْ زَ ] (اِ) آلتی بود که بدان بیختنیها چون شکر و آرد و امثال آن بیزند. پرویز (مخفف آن ). پروزن . آردبیز. ماشو. ماشوب . گرمه بیز.گرمه ویز. تنگ بیز. غِربال . اَلک . پالونه . پالوانه . ترشی پالا. مسحَل . مُنخُل . سماق پالا. هلهال : گه همچو یکی پر آتش اژدرها گه همچو یکی پر آب پرویزن . ناصرخسرو. آب به پرویزن در چون بود جان تو آب و تن پرویزن است . ناصرخسرو. دهر به پرویزن زمانه فروبیخت مردم را چه خیاره و چه رذاله . ناصرخسرو. خلق را چرخ فروبیخت نمی بینی خس بمانده ست همه بر سر پرویزن . ناصرخسرو. کرده از گرز و نیزه بر دشمن استخوان آرد پوست پرویزن . سنائی . بریش خویش چرا گوی می فروبیزی اگر نه ریش تو پرویزنیست گه پالای . سوزنی . تا چه پرویزن است او که مدام بر جهان آتش بلا بیزد. انوری . هزار دام نبینی، چو دانه ای آید هزار چشم پدید آیدت چو پرویزن . جمال الدین عبدالرزاق . همی پالید خون از حلقه ٔ تنگ زره بیرون بر آن گونه که آب نار پالائی به پرویزن . شهاب مؤید نسفی (از المعجم ). در تنم یک جایگه بی زخم نیست این تنم از تیر چون پرویزنیست . مولوی . در ره این ترس امتحانهای نفوس همچو پرویزن به تمییز سبوس . مولوی . به پرویزن معرفت بیخته بشهد عبارت برآمیخته . سعدی . زمانه خاک تو هم عاقبت به پرویزن فروگذارد اگر ماورای پرویزی . نزاری قهستانی .