پرهنر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پُ. هُ نَ) (ص مر.)<BR>۱- پرفضیلت.<BR>۲- پرفن، پرحیله.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پُ. هُ نَ) (ص مر.) ۱- پرفضیلت. ۲- پرفن، پرحیله.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرهنر. [ پ ُ هَُ ن َ ] (ص مرکب ) پرفضیلت . پرفضل . کثیرالفضل . صاحب فضیلت بسیار. صاحب صنایع : گفت هنگامی یکی شهزاده بود گوهری و پرهنر و آزاده بود. رودکی (از سندبادنامه ). ستودش فراوان و کرد آفرین بر آن پرهنر پهلو پاکدین . فردوسی . شنیدند مردم سخنهای شاه از آن پرهنر مرد با دستگاه . فردوسی . چنان بد که یک روز مام و پدر بگفتند با دختر پرهنر. فردوسی . برهمن چنین داد پاسخ بدوی که ای پرهنر مهتر دادجوی . فردوسی . چو بشنید شاپور کرد آفرین برآن پرهنر دختر پیش بین . فردوسی . از آن پس چنین گفت با موبدان که ای پرهنر نامور بخردان . فردوسی . نگه کرد پس ایرج پرهنر بدان مهربان شاه، فرخ پدر. فردوسی . بدو گفت کای پرهنر شهریار چرا کرد خواهی مرا خاکسار. فردوسی . چو اغریرث پرهنر آن بدید دل اندر بر او یکی بردمید. فردوسی . که بخشود بر ما جهاندار ما شد اغریرث پرهنر یار ما. فردوسی . که این پرهنر نامدار دلیر سر مرزبانان بدارد بزیر. فردوسی . بگفتا نکوهش کند زال زر همان نیز رودابه ٔ پرهنر. فردوسی . در ایوان آن پیره سر پرهنر بزایی به کیخسرو نامور. فردوسی . کجا پیلسم بود نام جوان گوی پرهنر بود و روشن روان . فردوسی . چنین گفت از آن پس به افراسیاب که ای پرهنر شاه با جاه و آب . فردوسی . به ایران و توران تویی شهریار ز شاهان یکی پرهنر یادگار. فردوسی . بجوئیم رخشت بیاریم زود ایا پرهنر مرد کارآزمود. فردوسی . وزان پس چنین گفت با پیلتن که ای پرهنر مهتر انجمن . فردوسی . برو شهر ایران کنند آفرین همان پرهنر سرفرازان چین . فردوسی . بگیتی نداری کسی را همال مگر پرهنر نامور پور زال . فردوسی . ازاین پرهنر ترک نوخاسته بخفتان بر و بازو آراسته . فردوسی . فرورفت رستم ببوسید تخت که ای پرهنر شاه بیداربخت . فردوسی . که بد کرد با پرهنر مادرم کسی را همان بد بسرناورم . فردوسی . هم اندر زمان رستم پرهنر کشید اندر ایشان ز خون جگر. فردوسی . که او زاید از مادر پرهنر بسان درختی بود بارور. فردوسی . نه زو پرهنرتر بمردانگی به تخت و به دیهیم و فرزانگی . فردوسی . مرا پارسائی بیاورد خرد بدین پرهنر مهتر ده سپرد. فردوسی . بزین برنشستند هر دو سوار همان پرهنر لشکرنامدار. فردوسی . چنان شادم اکنون به پیوند تو بدین پرهنر پاک فرزند تو. فردوسی . چو شد مست برزین بدین دختران چنین گفت کای پرهنر کهتران . فردوسی . چنین پاسخ آورد منذر بر اوی که ای پرهنر خسرو نامجوی . فردوسی . همه مهتران خواندند آفرین بر آن پرهنر شهریار زمین . فردوسی . بدان پرهنر زن بفرمود شاه که آید بنزدیک اسب سیاه . فردوسی . بکوشی و او را کنی پرهنر تو بی بر شوی چون وی آید به بر. فردوسی . نیاز است ما را بدیدار تو بدان پرهنر جان بیدار تو. فردوسی . فراوان بگفتند با یکدگر از آن پرهنر شاه و آن بوم و بر. فردوسی . مرا شاد کردی بدیدار خویش بدین پرهنر جان بیدار خویش . فردوسی . نخستین چنین گفت با مهتران که ای پرهنر با گهر سروران . فردوسی . همه یک بدیگر نهادند روی که این پرهنر مرد پرخاشجوی ... فردوسی . کم آمد ز لشکر یکی نامور که بهرام بد نام آن پرهنر. فردوسی . فرستاده ٔ قیصر آمد بدر خرد یافته موبد پرهنر. فردوسی . زبان برگشادند از آن پس ز بند که ای پرهنر شهریار بلند. فردوسی . بخندید از آن پرهنر مرد شاه نهادند زیرش یکی زیر گاه . فردوسی . بخندید و بهرام را گفت شاه که ای باگهر پرهنر پیشکار. فردوسی . کنارنگ با پهلوان و ردان همان دانشی پرهنر بخردان . فردوسی . بدو گفت خسرو که ای پرهنر همیشه تویی پیش هر بد سپر. فردوسی . نگه کن تو او را بخوبی نگر که بابت فرستاده ای پرهنر. فردوسی . وزان پس چنین گفت با شهریار که ای پرهنر خسرو تاجدار. فردوسی . بفرمود تا موبدی پرهنر بیاید بخواهد ورا از پدر. فردوسی . بیاید بنزد تو ای پرهنر مپیچان ز گفتار او هیچ سر. فردوسی . ز تو پرهنر پاسخ ایدون سزید دلت مهر و پیوند ایشان گزید. فردوسی . دل شاه پرویز از آن شاد گشت کزان پرهنر دشمن آزاد گشت . فردوسی . چنین گفت با بچه جنگی پلنگ که ای پرهنر بچه ٔ تیزچنگ . فردوسی . غمی شد چو از خواب بیدار شد سر پرهنر پر ز تیمار شد. فردوسی . بدو باغبان گفت کای پرهنر نخست او خورد می که با زیب و فر . فردوسی . پرهنر را نیز اگرچه شد نفیس کم پرست و عبرتی گیر از بلیس . مولوی . ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار دست در خون دل پرهنران میداری . حافظ.