پرهراس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرهراس . [ پ ُ هََ ] (ص مرکب ) پرترس . پربیم : همی بود ازیشان دلش پرهراس که روزی شوند اندرو ناسپاس . فردوسی . دبیران برفتند دل پرهراس ز شبگیر تا شب گذشته سه پاس . فردوسی . ز دادار گیهان دلم پرهراس کجا گشته بودم ازو ناسپاس . فردوسی . به یزدان نباید شدن ناسپاس دل ناسپاسان بود پرهراس . فردوسی . ز دیوان هر آنکس که بد ناسپاس وزیشان دل انجمن پرهراس . فردوسی . بیامد، به یزدان شده ناسپاس سری پر ز کین و دلی پرهراس . فردوسی . از آن رقعه بودی دلش پرهراس نیایش کنان بود در شب سه پاس . فردوسی . جهان را ازو بود دل پرهراس همی داشتندی شب و روز پاس . فردوسی . ز نوشین روان شد دلش پرهراس همی رای زد روز و در شب سه پاس . فردوسی .