پرخواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرخواره . [ پ ُ خوا / خا رَ / رِ ] (نف مرکب ) پرخوار. رجوع به پرخوار شود : الیون ملک ارمنیه بود... مسلمه هبیره را فرستاد چون بنزدیک الیون آمد گفت شما احمق مردمانید گفت چرا گفت زیرا که شکم پر کنید از هرچه یابید و بدین سلیمان را خواست زیرا که او پرخواره بود. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). کشد مرد پرخواره بار شکم وگر درنیابد کشد بار غم . سعدی .