پرجگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرجگر. [ پ ُ ج ِ گ َ ] (ص مرکب ) پرجرأت . پردل . دلیر. دل آور. دل دار. نیو : بر مصلحت دید خود برفور با ده هزار مرد پرجگر روان شدند. (جهانگشای جوینی ). پیش از این شاه ترا جنگ نفرمود همی تا ندیدی که تو چون پردلی و پرجگری . فرخی . زان گرانمایه گهر کوهست از روی قیاس پردلی باشد از این شیر فشی پرجگری . فرخی .