پرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرت . [ پ َ ] (ص ) در تداول عوام، سخن ناروا و نا به وجه . چرند و پرند. پرت و پلا. ترت و پرت . ◄ از راه به یکسو شو! بَرد! : در زمانیشان بسازد تَرت و مَرت کس نیارد گفتنش از راه پرت ! مولوی . ◄ منحرف از صواب . ♦ از مرحله پرت بودن ؛ از موضوع سخن یا از حقیقت امر دور بودن . ♦ پرت افتادن ؛ دور و تنها افتادن : خانه ٔ شما پرت افتاده است . ♦ پرت شدن (از جائی ) ؛ فرود افتادن از آن . ♦ پرت شدن حواس ؛ سهو کردن . از موضوع سخن دور افتادن به سهو. مشوش و مضطرب حواس شدن . ♦ پرت کردن ؛ فرود افکندن . پائین انداختن . هبوط دادن . هابط کردن . با سختی چیزی یا کسی را فرو افکندن از جائی بلند. بقوت افکندن چیزی دور از خود. پرانیدن . بقوت افکندن . انداختن :سنگ پرت کردن . ♦ پرت کردن حواس کسی را یا پرت کردن کسی را ؛ او را مشوش و مضطرب ساختن . به اشتباه افکندن . اغوا کردن . ♦ پرت گفتن ؛ پرت و پلا گفتن . ترت و پرت گفتن . هذیان گفتن، ژاژ خائیدن . وِل گفتن . دَری وری گفتن . چرند و پرند گفتن . چرند اندر چرار گفتن . نسنجیده گفتن .
پرت . [ پ ِ ](اِخ ) شهری به استرالیا مرکز ناحیه ٔ استرالیای غربی دارای ٢٠٤٠٠٠ تن سکنه .
پرت . [ پ ِ ] (اِخ ) شهری در اِکُس (اسکاتلند) مرکز کنت نشینی به همین نام که در کنارتی واقع است با ٣٥٠٠٠ تن سکنه و کنت نشین پرت ١٢٥٥٠٠ تن سکنه دارد.