پرتو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرتو. [ پ ُ ] (اِ) شراب معروف کشورپرتقال که نوعی می پخته است . رجوع به پرتکال شود.
پرتو. [ پ َ ت َ / تُو ] (اِ) شعاع . (برهان ) (زمخشری ). روشنائی . (برهان ). ضوء. (زمخشری ). تاب . سنا. (دهار). روشنی . نور. ضیاء. تابش . فروغ . (برهان ) (غیاث اللغات ). و صاحب غیاث اللغات گوید بمعنی سایه چنانکه مشهور شده خطاست : سنا؛ پرتو روشنائی . (زمخشری ). عَب ء؛ پرتو آفتاب . (منتهی الارب ) : چو شب پرنیان سیه کردچاک منور شد از پرتو هور خاک . فردوسی . در صدر مجلس منقله ای نهاد و حواشی آن بخانه های مربع و مسدّس و مثمن و مدوّر مقسم گردانیده که پرتو آن نور دیده ها را خیره و تیره میکرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). سایه ٔ کردگار پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان ... (گلستان ). و بضاعت مزجات بحضرت عزیز آورده و شبه در بازار جوهریان جوی نیرزد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندهد. (گلستان ). گر روی پاک و مجرد چو مسیحا بفلک از فروغ تو بخورشید رسد صد پرتو. حافظ. در هر دلی که پرتو خورشید عشق گشت خورشید عقل بر سر دیوار میرود. عمادی . ◄ آسیب . صدمه . (برهان ). ◄ عکس . انعکاس . نور. نور منعکس : ز نور او تو هستی همچو پرتو وجود خود بپرداز و تو او شو. ناصرخسرو (روشنایی نامه چ تقوی ص ٥٢٣). کلیمی که چرخ فلک طور اوست همه نورها پرتو نور اوست . سعدی . پرتو نور از سرادقات جلالش از عظمت ماورای فکرت دانا. سعدی . ◄ اثر. تأثر : پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است . سعدی . ♦ پرتو افکندن ؛ درخشیدن . انعکاس . ♦ پرتوکردن ؛ در بعض لهجات ایرانی، پرتاب کردن . ♦ امثال : چراغ در پرتو آفتاب رونقی ندارد .