پرآژنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرآژنگ . [ پ ُ ژَ ] (ص مرکب ) پرچین . پرشکنج . پرشکن . پرنورد : بماند ستم دلتنگ بخانه در چون فنگ ز سرما شده چون نیل سر و روی پرآژنگ . حکاک . بدان کاخ بنشست بوزرجمهر بدید آن پرآژنگ چهر سپهر. فردوسی . بیامد نهم روز بوزرجمهر پر از آرزو دل پر آژنگ چهر. فردوسی . نه بخشایش آرد بکس بر نه مهر دژ آگاه دیوی پرآژنگ چهر. فردوسی . برین نیز بگذشت چندی سپهر پرآژنگ شد روی بوزرجمهر. فردوسی . تو با دشمنت رخ پرآژنگ دار بداندیش را چهره بیرنگ دار. فردوسی . یکی نامه بنوشت پر داغ و درد پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد. فردوسی . پراکنده گشت آن بزرگ انجمن همه رخ پرآژنگ و دل پرشکن . فردوسی . بگفت این و بیرون شد از پیش اوی پر از خشم جان و پرآژنگ روی . فردوسی . پس پرده رفتی چرا چون زنان بروی پرآژنگ غازه زنان . اسدی .