پرآب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرآب . [ پ ُ ] (ص مرکب ) (در سیب و امرود و لیمو و نارنج و غیره ) شاداب . طری . آبدار. دارای شیره ٔ نباتی بسیار : دانه [ انگور ] از خوشه ریختن آغاز کرده و پرآب است دلیل میکند که فائده ٔ این در آب این است . (نوروزنامه ). ◄ دارای آب بسیار. که آب بسیار دارد: چاه پرآب . ◄ که مملو است از آب : حوض پر آب . تمریح ؛ پرآب کردن مشک تا بخیه محکم شود. (تاج المصادر بیهقی ). تحبﱡب ؛ پرآب شدن شکم . ◄ بارنده چنانکه ابر : چنان دید گودرز یک شب بخواب که ابری برآمد از ایران پرآب . فردوسی . ◄ مملو از اشک چنانکه دیده : همه دل پر از خون و دیده پرآب گریزان ز گردان افراسیاب . فردوسی . همه شوربختند و برگشته سر همه دیده پرآب و پرخون جگر. فردوسی . ♦ پرآب آمدن سخن ؛ سخن عذب گفتن : سوزنی را که دوستدار تو است سخن مدح تو پرآب آید. سوزنی . ♦ دیده، مژگان پرآب کردن ؛ گریستن . گریان شدن . دیده ٔ مملو از اشک : بیامد بدرگاه افراسیاب جهانی بدو دیده کرده پرآب . فردوسی . ز بهر سیاوش دو دیده پرآب همی کرد نفرین بر افراسیاب . فردوسی . همی گفت و مژگان پر از آب کرد همی برکشید از جگر باد سرد. فردوسی .