پر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پر کردن . [ پ ُ دَ ] (مص مرکب ) نهادن و ریختن چیزی در ظرف تا تمام ظرف را فراگیرد. انباشتن . مملو کردن . قطب، زَند. تزنید. اِملاء. کعب . مَلأ. مَلاءة. مِلاءة. اِمداء.دَعدعة. ادماع . ادساق . دسع. مماداة. مِداء. شَحَط. شحوط. مشحط. زَفت . سَجر. قعز. اکثام . ازهاق . ازلام . ♦ پر کردن کسی را ؛ با گفتار بسیار کسی را به دشمنی دیگری یا هر امر دیگر داشتن . مَل ء. مَلأَ. (دهار). افراط. شحن . اِفعام . (زوزنی ). ممتلی کردن . مملو کردن . آمودن . انباردن . بیاکندن . غَرض . افرام . اِفهاق . (تاج المصادر بیهقی ). سَجر. (دهار). اطفاح . (زوزنی ). لبالَب کردن . اشراء. اِدهاق . اِنهاد. (تاج المصادر بیهقی ). اتراع . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) : آب انگور بگرفتند و خم پر کردند. (نوروزنامه ). تذرو تا که همی در خرند خایه نهند گوزن تا همی از شیر پر کند پستان . بوشکور. پر از میوه کن خانه را تا بدَر پر از دانه کن خنبه را تا بسر. بوشکور. نه همه کار تو دانی نه همه زور تراست لنج پر باد مکن بیش و کتف بر مفراز. لبیبی (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). نه دام اِلاّ مدام سرخ پر کرده صراحیها نه تَله بلکه حجره ٔ خوش بساط او کنده تا پلّه . عسجدی . خورند از آنکه بماند ز من ملوک زمین تو از پلیدی و مردار پر کنی ژاغر. عنصری . ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز نصفئی پر کن بدان پیر دوالک باز ده . سنائی . ۩ بسیار کردن ؛کار نیکو کردن از پر کردن است : گفت پر کرد شهریار این کار کار پر کرده کی بود دشوار. نظامی . ۩ شاغل شدن . مشغول کردن : جسم چیزی است که ... جایگاه خویش پر کرده دارد. (التفهیم ). ۩ اِشباع در حرکت : استکان ... در اَصل اِستَکَن بود حرکت را پر کردند استکان شد. (منتهی الارب ). ♦ پر کردن دندان را (در دندانسازی ) ؛ تراشیدن قسمتهای پوسیده و کرم خورده ٔ آن و انباشتن حفره به «سیمان » یا «پلاتین » و جز آن . ♦ پر کردن معده ؛ کنایه از پر کردن شکم باشد. (رشیدی ). ◄ پر کردن، چنانکه تفنگ را با باروت و سرب یا فشنگ در تفنگ و توپ و مانند آنها؛ نهادن و گشاد دادن را. ♦ پر کردن، چنانکه آکومولاتور را با قوه ٔ الکتریک .