پدید
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ) [ په. ] (ص مر.)<BR>۱- پیدا، روشن، نمایان.<BR>۲- برگزیده، مستثنی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ) [ په. ] (ص مر.) ۱- پیدا، روشن، نمایان. ۲- برگزیده، مستثنی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پدید. [ پ َ ] (ص، ق ) آشکار. آشکارا. جلی . مرئی . نمایان . ظاهر. بارز. پیدا. پدیدار. هویدا. مشهود. معلوم . عیان .روشن . صریح . مقابل نهان، باطن، ناپدید : پدید تنبل او ناپدید مندل اوی دگر نماید و دیگر بود بسان سراب . رودکی . ابری پدید نی و کسوفی نی بگرفت ماه و گشت جهان تاری . رودکی . چون بر پلی که آن رود راست برروی دریا پدید است . (حدود العالم ). رویش میان حله ٔ سبز اندرون پدید چون لاله برگ تازه شکفته میان خوید. عماره . کنون آن به آید که او در جهان نباشد پدید آشکار ونهان . فردوسی . رای و تدبیر صوابش بفلک خواهد برد گوشه ٔ تاجش و امروز پدید است اثر. فرخی . کنار باشد باران نوبهاری را فضایل و هنرش را پدید نیست کنار. فرخی . تا هوا را پدید نیست کنار تا فلک را پدید نیست کران . فرخی . ور بزرگی به فضل خواهد بود فضل او را پدید نیست کنار. فرخی . ز هر که آید کاری دراو پدید بود چنان کز آینه پیدا بود ترا دیدار. ابوحنیفه اسکافی . گهرهای گیتی بکار اندرند ز گردون بگردان حصار اندرند... به هریک درون از هنر دستبرد پدید است چندانکه نتوان شمرد. اسدی . بشد ز ملت پورخلیل حمزه پدید که بد بقوت اسلام احمد و حیدر. ناصرخسرو. فائده ٔ فضل نگشتی پدید گر همه کس فاضل و داناستی . ادیب صابر. ای سربسر ستوده پدید و نهان تو شد بر جهانیان خبر خیر تو عیان . سوزنی . هر که رنجی دید گنجی شد پدید هر که جدّی کرد در جدّی رسید. مولوی . شب پراکنده خسبد آنکه پدید نبود وجه بامدادانش . سعدی . ◄ ممتاز.مستثنی : ایا بمردی و پیروزی از ملوک پدید چنانکه بود بهنگام مصطفی حیدر. فرخی . ای به حرّی و بآزادگی از خلق پدید چون گلستان شکفته ز سیه شورستان . فرخی . و رجوع به پدیدار شود. ♦ پدید بودن ؛ آشکار بودن . ظاهر بودن . پیدا بودن : از لئیمان بطبع بی تائی وز خسیسان بعقل بی جفتی منظرت به ز مخبر است پدید که به تن زفتی و بدل زُفتی . علی قرطاندکانی . ♦ پدید بودن چیزی از چیزی ؛ ممتاز بودن آن از او : الا تا زمی از کوه پدید است و چه از رَه بکوه اندر شخ است و بره بر رز و راود . عسجدی . همیشه تا بهمه جایگه پدید بود هوای تیر مهی از هوای تابستان . فرخی . ♦ پدید شدن ؛ مرئی شدن . مشهود گشتن . پدیدار شدن : شنیدم که خسرو بگوشاسپ دید چنان کاتشی شد ز دورش پدید. ابوشکور. ♦ ناپدید ؛ ناپیدا : پدید تنبل او ناپدید مندل اوی دگر نماید و دیگر بود بسان سراب . رودکی . دو صدسالش اندر جهان کس ندید ز چشم همه مردمان ناپدید. فردوسی . مدح تو دریای ناپدید کرانست زورق دریای ناپدید کرانم . سوزنی .