فرهنگ لغت

پخچودن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

پخچودن . [ پ َ دَ ] (مص ) پخچ شدن . کوفته شدن . پهن شدن . پخچیدن : چو خارپشت که گشتم ز تیر بارانش که موی بر تن صبرم ز زخم او پخچود. جمال الدین عبدالرزاق (از شعوری ). ◄ مضایقه و دریغ داشتن . (فرهنگ رشیدی در ذیل لغت پخچ ).

معنی پخچودن | فرهنگ لغت