پای برجای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پای برجای . [ ب َ ] (ص مرکب ) پابرجا. استوار. ستوار. پایدار. ثابت . مستقیم . راسخ . ایستاده . محکم . وطید. ثابت قدم : چو گفتار پیران بران سان شنید سپه را همه پای برجای دید. فردوسی . چو مهراب را پای برجای دید بسرش اندرون دانش و رای دید. فردوسی . گرت باید که مرکزی گردی زیر این چرخ دایره کردار پای برجای باش و سرگردان چون سکون و تحرک پرگار. سنائی . چو بینی که زن پای برجای نیست ثبات از خردمندی و رای نیست . سعدی . ♦ پای برجای بودن کسی را ؛ کار بسامان بودن او را : بدو گفت هرمزد کاین رای نیست که اکنون ترا پای برجای نیست . فردوسی .