پاکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاکی . (حامص ) طهارت . (برهان ). طُهر. طیب . پاکیزگی . مقابل پلیدی . ◄ قُدس : نخست از جهان آفرین کرد یاد خداوند خوبی و پاکی و داد. فردوسی . ◄ بی غشی . صفا. (برهان ). صفوت . ویژگی .بی آمیغی . خلوص : ببزرگی چو سپهر است و بپاکی چو هوا بسخاوت چو برادر بدیانت چو پدر. فرخی . برای پاکی لفظی شبی بروز آرد که مرغ و ماهی باشند خفته او بیدار. کمال اسماعیل . ◄ پاکدامنی . عِفت . عصمت . طهارت . ذیل . پارسائی : تو گفتی که من بدتن جادوم ز پاکی و از راستی یکسوم . فردوسی . بگسترد پاکی و هم راستی سوی دیو شد کژی و کاستی . فردوسی . ترا داد یزدان بپاکی نژاد کسی چون تو از پاک مادر نزاد. فردوسی . و تناسخیان گویند که وی [ جمال ] خلعت آفریدگار است که به مکافات آن پاکی و پرهیزگاری که بنده کرده بود اندر پیش ... او را کرامت کند. (نوروزنامه ). چون شهره شود عروس معصوم پاکی و پلیدیش چه معلوم . امیرخسرو. ◄ ضیا. روشنائی : شب سیاه بدان زلفکان تو ماند سپید روز به پاکی رخان تو ماند. دقیقی . ◄ حال زن که حائض نباشد. سرشستگی . طُهره . قُرء. قَرء. طهارت زن از حیض . بازایستادن خون پس از حیض . مقابل ناپاکی، بی نمازی، قاعدگی . ◄ تمام شدن . ◄ استره ٔ سرتراشی . (برهان ). تیغ. ♦ آب پاکی بدست کسی ریختن ؛ یکباره او را نومید کردن . ♦ به پاکی یاد کردن ؛ تقدیس . تسبیح . تنزیه . ♦ پاکی نژاد ؛ اصالت . نجابت . پاکزادی . پاک نژادی .